برای تسلیت خودم
روزها و بلکه ماهها ست به اینجا سرنزده ام این اولین خانه ای که بنایش را از رضا بابایی، آموختم. حالا او نیست و من بی خانه تر از همیشه، به اینجا روی آورده ام شاید کمی از درد نبودنش را تسکین دهم.
با بهار آمد و با بهار رفت.
روزها و بلکه ماهها ست به اینجا سرنزده ام این اولین خانه ای که بنایش را از رضا بابایی، آموختم. حالا او نیست و من بی خانه تر از همیشه، به اینجا روی آورده ام شاید کمی از درد نبودنش را تسکین دهم.
با بهار آمد و با بهار رفت.
http://bookroom.ir/attach/27075
این یک تلاش آشناست. اکثر مسلمانان باسواد و مدرن سعی می کنند تفسیری از کلام خدا(در مورد زنان) بدهند که با آن تفسیر کلام خدا عادلانه تر و در زمانه ی ما قابل قبول تر شود. این است که کلمه ی روشنی چون «اضربوهن» را هم می پیچانند.
امروز من به وضعیت دیگری فکر می کردم:
فکر کنید صد سال بعد بد رفتاری با زنان یک نُرم عادی، خردپذیر و کاملا قابل قبول شود و کار به آن جا برسد که هر دینی که آموزه های اش خشونت علیه زنان را رد کند، دین عقب مانده یی تلقی شود. در آن وضع، شما بروید و به مسلمانان مدرن بگویید که متاسفانه در دین اسلام خشونت علیه زنان روا دانسته نشده. می دانید این مسلمانان چه کار خواهند کرد؟ اولین سند روشنی که برای زن ستیزی اسلام خواهند آورد همین «اضربوهن» است! خواهند گفت:
«تو که می گویی اسلام خشونت علیه زنان را روا ندانسته، می دانی که اضربوهن یعنی چه؟ یعنی زنان را بزنید».
بعد، شما بگویید که در این جا اضربوهن به معنای زدن نیست. از تلاش شما برای تحریف کردن یک کلام روشن حیرت خواهند کرد!
ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ
سوگند به قلم و آنچه [با آن] مینویسند.
(قرآن، سورهی قلم، آیهی 1)
کتاب گشودن رمان برای دو گروه نوشته شد: یکی رماننویسان صناعتجویی که میخواهند رمانهای تأملانگیز بنویسند، و دیگری منتقدان نوجویی که میخواهند با روشی نظاممند و متکی بر نظریه بر رمان نقد بنویسند. در خصوص گروه نخست فرضم این بود که نویسندهی زمان ما به لزوم آگاهی از نظریههای ادبی پی برده است و به خوبی میداند که رماننویسی کاری شهودی و بیحسابوکتاب نیست، بلکه مستلزم مطالعه، تحقیق، مشاهدهگریِ تیزبینانهی اجتماعی و ــ از همه مهمتر ــ نگرش پرسشگرانه و نقادانه است. در خصوص گروه دوم این موضوع را مفروض تلقی کردم که منتقد ادبیِ امروز واقف است که نقد هیچ نسبتی با اظهارنظرهای منعندی و برآمده از سلیقه و پسندهای شخصی ندارد، بلکه اعتبار خود را از مفاهیم و روششناسیهای مأخوذ از نظریههای ادبی کسب میکند. اقبال خوانندگان به این کتاب و تمام شدن نسخههای چاپ اول آن ظرف حدود دو ماه اولین نشانه از درستیِ هر دو فرض من بود. اکنون برگزیده شدن این کتاب و تعلق جایزهی جلال آلاحمد به آن، نشانهی دیگری از صحّت همان فرضیههاست. از خوانندگانی که به این کتاب توجه نشان دادند و نیز از داورانی که آن را به دقت خواندند و در آن ارزشی یافتند، کمال تشکر را دارم. همچنین از همسر و فرزندانم که در طول سه سال تحقیق و نگارش این کتاب با من همراهی کردند، بسیار متشکرم. رمان ژانر زمانهی ما و راهی برای کالبدشناسی فرهنگی جامعه است. از خداوند بزرگ مسئلت دارم که کتاب گشودن رمان بتواند در نوشتن رمان و نیز در مطالعات نقادانهی ادبی راجع به رمان در کشورم گشایشی ایجاد کند تا از این هر دو راه پرتو روشنگری بر جنبههای ناپیدای مسائل فرهنگی در جامعهی ما افکنده شود. تحقق این هدف ملی که یقیناً رضایت خداوند را در پی خواهد داشت، ارزشمندترین جایزهای است که میتواند به این کتاب تعلق بگیرد.
بقیه را از وبلاگ خودشان بخوانید
http://hosseinpayandeh.blogfa.com/post/133
پری،
من حجیم شده بودم. قد کشیده بودم. شانه هایم به اندازه فلق تا شفق عریض شده بود و سر شانه ام با آسمان مماس.
از پیش تو می آمدم، خیس باران. هیچ کس نمی تواند بفهمد، حتی خود تو وقتی من بزرگ می شدم، نفهمیدی که چطور در من نفوذ می کنی. مثل بوی باران. وقتی شش هایت را پر می کند و تا دیواره تک تک سلولهایت نفوذ می کند و تو مست می شوی، نمی فهمی چه فعل و انفعالی میان روح و جسمت اتفاق می افتد. مست شده بودم. نه هر مستی، مست شراب خانگی ات بودم. مگر چند ساله شده بود شراب تنت؟
«زهره عارفی/ قسمتی از رقص پا روی مرداب نیلوفر»