گذار
دلنوشتهها
نمی دانم، تهران امروز مخوف تر است یا تهران ۱۳۰۰! تهران آن روز گرگ بود، دیروز گرگ تر، امروز هم گرگی است افتاده در لباس میش. با این حال تهران بزرگ شده به همان اندازه که مشکلاتش فربه شده است. کاظمی هم به حکم وظیفه، تهران آن روز را تحریر کرد و نه بیشتر. به یقین عشق فرخ و مهین تکرار عشق های خانگی است و ماجراهایی از رنج نرسیدن و تلاش برای بازیافت عشق از دست رفته ای که با تولد یک فرزند اوج می گیرد و با مرگ مهین، برای همیشه داغدار می ماند. طرز زندگی اشراف زاده ها در مقابل نوعی دیگر از زندگی کسانی مثل عفت، که سر از خانه های عمومی در آورده اند کار دیگری است که نویسنده در حد توان در مجلد اول به آن پرداخته. نویسنده با سر زدن به محلات، قهوه خانه ها، سر زدن به خانه دعانویسان و رمالان و هزار مشکل دیگر که زیر پوست شهر آماسیده است، زندگی مردم را به تصویر می کشد. اما روند داستان بعد از سرخوردگی فرخ در عشق تغییر می کند و زندگی او از یک سو با سیاست وقت در کشور روسیه و از سوی دیگر با تغییر کابینه سیاه در تهران گره می خورد. همین باعث می شود تا راهی برای ورود به سیایت و بازی های آن، باز شود. و در نهایت برخلاف انتظار فرخ انقلابی، به آرامش و گوشه نشینی تن می دهد و چشم امید به آینده ای مبهم می دوزد. برخی منتقدین۱ هدف از نوشتن این رمان را، نشان دادن وضع نامطلوب و حقارت آمیز زنان می داند، اما معتقدم این داستان، گزارشی از وضع ایران 1300 است. نویسنده با رفتن میان مردم و سرک کشیدن به خانه و کوچه و بازار، داستان ایران را می نویسد و قلمش را برله یا علیه کسی تیز نمی کند. او سعی دارد اوضاع را، تقریبا همان طور که می بیند تقریر کند، گرچه بعضی مواقع برای هیجان انگیزتر شدن و تهییج خواننده غلوهایی نیز شده است. و هر از گاهی هم دوربین خود را به میان خانه های پر دود و دم می برد و از آن سو وارد ادارات دولتی می شود و بر خیانت و رشوه خواری و فساد آنها دست می گذارد. از طرفی به نظر می رسد خواندن رمان های اروپایی تاثیر بسزایی در روند داستان دارد به طوری که نویسنده در پیچاندن داستان ها به یکدیگر و بیرون کشیدن هر حادثه از دل حادثه دیگر خوب عمل کرده است. اگرچه نویسنده رمان، به لحاظ ادبی دچار لغزش هایی است اما به عنوان اولین رمان نویس ایرانی باید همت والای او را ستود. کاظمی بنیان گذار خطی است که خود در آن به اوج نمی رسد اما نوشتارش اولین گام برای افشای جامعه ایرانی است. با تشکر از دوستانی که تا امروز همراه بوده اند تا حدود ۴ ماه عدم حضورم را عذرخواهم. ........................................................................................... ۱. آرین پور، از صبا تا نیما، ج۲، ص۲۶۱. روزهای آرامی است، اما انگار نه انگار که چند کیلومتر آن طرفتر از این همه آرامش، تهران در خوف اجتماعیاش دست و پا میزند. بگذار بگذرد روزگار، این تلخیها است که وقتی میآید، طعم شیرین زندگی دهانت را غرق در حلاوتی میکند که تلخیها را از یاد میبری. تهران مخوف دیروز، امروز به گونهای دیگر در چشم همه خود مینماید. سال 1300 از جهتی برای ادبیات ایران، سال خوشیمنی بود. اولین رمانهای ایرانی به تقلید از اروپا نوشته شد. تا پیش از این رمانها از زبان روسی، انگلیسی، آلمانی، ترکی و فرانسوی ترجمه میشد اما بالاخره ادیبان وقت دست به قلم شدند تا خود داستان بیافرینند و اجتماع زمان خود را از زیر ذرهبین ادب ببینند و بنمایانند. مشفق کاظمی جزو اولین نویسندگانی بود که تهران مخوف را تحریر کرد. در دستهبندی آرینپور این رمان جزو رمانهای اجتماعی است. نویسنده تهران مخوف، جوانی است با تحصیلات حقوقی که پیش از بازگشت به ایران در برلین عضو هیئت تحریریه مجلات ایرانشهر و فرنگستان بود. بعد از ورودش به ایران مدیریت ایران جوان را برعهده گرفت. ابتدا در سال 1283 داستانش را در ستاره ایران و دو سال بعد به صورت دو کتاب مستقل به چاپ رساند. رمانهای نوین فارسی، گوشههایی از زندگی مردم را به تصویر میکشیدند و مثل فکاهیات و طنزهای سیاسی رایج به بیان دردها و گرفتاریهای جامعه میپرداختند. رمانهای اجتماعی برای جامعه بورژوازی جوان ایران، وسیلهای برای مبارزه با اشراف و زندگی آنان بود و نمیتوان از نقش موثر آنان در ادبیات ایران چشم پوشید. اما اینکه چرا این داستان را انتخاب کردهام، تنها از آن رو است که داستان سرگذشت زنانی است که از یک سو با خود و از سویی دیگر با زمانه خود درگیرند. ازدواجهای اجباری، ظلم همسر و پدر و مادر در حق دختران و آشنایی با زنانی که در خانههای عمومی به سر میبرند، خواننده را با دردهای مخفی و آشکار ایران آن روز آشنا میکند. خلاصهای از این داستان را در پست بعدی مینویسم. ویران شود این شهر که میخانه ندارد با عشق چه کردند! که یک خانه ندارد با خنده خود حرمت دیوانه شکستند ویران شود این شهر که ویرانه ندارد گفتند که دیوانگی از عشق بگیرید عاقل نشد آن عشق که دیوانه ندارد! شهرزاد اگر فال زد از کولی ذهنش دیدند همه شهر که افسانه ندارد آتش زده در خیمه خواب سحرم عشق روزم خبر از شام غریبانه ندارد بر شانه خود می شکند از غم عالم آن مرد که در زیر غمت شانه ندارد از کوچه چشمش همه را مست گرفتند این شهر نگویید که میخانه ندارد ........ ویران شود آن شهر که میخانه ندارد و اما مولانا جلالالدین بلخی رومی؛ خداوندگار کلام. چطور مولوی، مولوی شد و دریای وجودش به تلاطم افتاد و دُرفشان شد؟ مولوی تا پیش از برخورد با شمس یک غزالی بود. غزالی عالمی است بزرگوار. او نهتنها تفقد به احوال روانی و درونی داشت و با گوشهنشینیها و انواع ریاضتها، انواع مکر و حیلههای روح آدمی را کشف و به خودشناسی رسیده بود بلکه به یک گفتوگوی بیرونی هم دست یافته بود. او در مدت 55 سال، کتب با ارزشی نوشت چنانکه عدهای از دانشمندان بر این باورند که فلسفه بعد از غزالی دیگر قد علم نکرد. رفتار و اخلاق غزالی از نوع خوف است و از آثار او گریان بودنش را میتوان دریافت. درست برخلاف مولوی که عرفان او خندان است و از جنس عشق. برخورد مولوی با شمس یک برخورد فوقالعاده و استثنایی بود. در این برخورد آنچه شمس به جلالالدین هدیت کرد، گوهر عشق بود. شاید خیلی از بزرگان این هدیه را گرفته باشند اما مولوی از آن رو مولوی است که این هدیه را به تن کرد و "نو" شد. خود مولوی از این نو شدن به عید تعبیر میکند. عیدی که زمان در آن راه نداشت. هر روز نو میشد و هر روز عید بود. از بند زمان رها شدن کمترین آثارش این است که عید شدن برایش امری طبیعی و جاری خواهد بود. تا پیش از این مولوی یک سجاده نشین باوقار بود، یک عالم، یک روحانی محترم و محتشم و با معلومات، اما مولوی نبود. شخصیتی که هنوز مُتکون نشده است. شاید بتوان گفت تنها و مهمترین توصیهای که شمس به مولوی کرد، این بود که نگذاشت هیچ رشته علاقهای برای او باقی بماند. شمس فهمید که مولوی آتشفشانی است، مسدود شده. آنچه مانع میشد تا مولانا خودش باشد ملاحظات فردی و اجتماعی- فرهنگی، محیطی، پرواهای دینی و زمانی بود. شمس رشته این تعلقات را از دست و پای او برداشت و یا بهتر است چنین بگوییم که او این رشتهها را از او نگرفت فقط عشق را به او هدیه کرد. ابتدا خانواده، بعد کتاب و درس و افتاء و پس از آن رفتن پیش دوستان و حتی ملاحظات مذهبی را از او گرفت. شمس دریافته بود که گنجی در او است که در زیر این تعلقات نهفته و تنها با بریدن از همه چیز و همه کس میشود به آن گنج رسید. مولوی هم در مثنوی به خود نهیب میزند که زیر این دکانی که باز کردهای گنجی است؛ دکانت را ببند و به دنبال گنج برو! پاره دوزی میکنی در این دکان زیر این دکان تو پنهان دو کان پس مولوی دکان درس، فتوا، امام جماعت بودن، عبادات و محبوب خلق بودن و خوش پرستیژ بودن و سیر و سلوک صوفیانه و عارفانه داشتن را بست و مولوی شد. سرمست و عاشق و خندان. او بعد از 38 سال زنده بودن اما 30 سال زندگی کرد. و خلاصه تمام آنچه را یافت در یک غزل سرود. این غزل را بسیار شنیدهاید، این بار آن را به صورت یک دیالوگ بخوانید[1]: مولوی گفت: مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زَهره شیر است مرا زُهره تابنده شدم (عشق و ایمان دو چیزی است که مولوی را سیر و دلیر و تابنده کرد) اما؛ گفت: که دیوانه نهای لایق این خانه نهای (شرط اول ورود به این ورطه: دست کشیدن از ملاحظات فردی اجتماعی است تو عاقلی و به چشم عقلا به تو مینگرند و به اینجا راه نداری) مولوی: رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که: سرمست نهای رو که از این دست نهای مولوی: رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که: تو کشته نهای در طرب آغشته نهای - پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گفت که: تو زیرککی مست خیالی و شکی - گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم گفت که: تو شمع شدی قبله این جمع شدی (شرط دوم: خیلی محبوبیت داری شمع این جمع شدی و خیلیها به تو متوجه هستند، تو در زندان محبوبیت هستی و به مراد محبوب خود سخن میگویی) - جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم گفت که: شیخی و سری پیش رو و راهبری(شیخی و رهبری این جمع را میکنی تو متعلق به دیگرانی) مولوی: شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم (مولوی درس و بحث و فتوا را هم کنار گذاشت) گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم مولوی: تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بیحد تو کمد او در بر من با وی ماننده شدم شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم [1] . برای نمونه چند بیت نوشته شده، بقیه را خودتان بسازید. غزالی و جلال الدین رومی، طریق سلوکشان با هم بسیار متفاوت است. یکی سلوک خوفی دارد و دیگری سلوک عشقی. به عبارتی غزالی تصوف عارفانه داشت و مولانا تصوف عاشقانه. اما با همه این تفاوتها یک نقطه مشترک در زندگی هر دو هست. غزالی یک فاضل به تمام معنا و محبوب نسل خلفا و سلاطین وقت بود. آدمی برخوردار و پیروز میدان مناظره بود. جزو اولین استادان دانشگاه نظامیه بود. اما روزی بعد از آن بیماری که هیچ کس نتوانست تشخیص دهد مخفیانه همه چیز را رها کرد و به سوی بیت القدس حرکت کرد. ده سال در سوریه در عزلت نشست و فقط در احوال خود تفکر کرد. نتیجه این تامل و زاویه نشینی پشت پا زدن به آن زندگی تجملی بود. به طوری که بعد از بازگشت به ایران سلطان سنجر به دنبالش فرستاد او در جوابش نوشت با ابراهیم خلیل عهد کردم به هیچ سلطانی خدمت نکنم و به هیچ مناظره برنخیزم. به یقین اگر غزالی در همان کسوت مانده بود کسی شبیه استادش جوینی می شد و نه بیشتر. اما گذشت بزرگ او در زندگی و گذر کردن از آن همه باعث شد تا غزالی غزالی شود. از همان نوجوانی عیاش بود. پدری بی دین و مادری مسیحی اما مومن و ساده داشت. آبش با او در یک جوی نمی رفت و حتی نمی توانستند با هم بر سر یک سفره غذا بخورند. این جوان تازه نورس، چیزی از عیش و نوش نبود که انجام ندهد و جز به عیش خود نمی اندیشید. این جمله معروف هم از او است "خدایا مرا پارسا کن، ولی نه حالا". هم می خواست و هم نمی خواست از اسارت امور جنسی درآید. تا آنکه یک روز با دوستش در خانه ای بود و در یک فرصت دوستش به خواندن مشغول شد و او قدم زنان به زیر درخت انجیری که در حیاط بود رفت. در همین لحظه پسرکی در کوچه شعری می خواند که یک قسمت آن این بود: بگیر و بخوان! ناگهان اگوستینوس حس کرد انگار کسی غیر از کودک با او حرف می زند، که نه انگار به او وحی می کند. به سرعت داخل خانه شد و انجیلی که در دست دوستش بود را گرفت و باز کرد و این آیه آمد: نه در پیروی از خواهش های نفسانی تو به جایی خواهی رسید بلکه در پیروی از مسیح. و آن جوان مشرک مانوی دنیاپرست ناگهان تبدیل شد به قدیس سنت آگوستنیوس. او در اعترافاتش می نویسد: تو بودی که مرا خواندی و آن خوابی که مادرم دیده بود را محقق کردی.۱ این تحول شخصیت در آگوسنینوس شبیه حادثه ای است که در امام غزالی و مولوی اتفاق افتاد. این چرخش فوق العاده دیدنی است. و این عشق ستودنی... این ها همه به نوعی رها شدند از خود و سبک بار شدند. گویا از همه چیز آن هم از آنچه متعلق به آن بودند و به آن وابسته خود را رهاندند و در پی این گذشت دست به قمار زدند و تن به باخت بزرگی دادند. اما برخلاف انتظار برنده شدند. در ره معشوق ما ترسندگان را كار نيست ................................................... ۱. مادرش در خواب دیده بود که مرد زیبا و نورانی به سمت او می آید و از او می پرسد چرا اینقدر غمگینی و او پاسخ می دهد روح خود را از دست داده ام و روح خود را باخته ام. آن مرد اشاره کرد که ناراحت نباش پسرت در کنار تو خواهد ایستاد.
جمله شاهانند آنجا بندگان را بار نيست
| Design By : Night Skin |

