X
تبلیغات
گذار
















گذار


نخوابیدم

اما تا صبح 

برای تمام بیداری هایم

خواب های خوبی دیده ام

آنقدر که آرزو کنی بیایی 

و بی خوابی هایم را

تعبیر کنی

«زهره عارفی»



نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت 10:23 توسط | |

اگر امروز به فردا برسد می فهمم

چه بلایی به سرم آمده، حالا داغم

«زهره عارفی»


نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1392ساعت 1:2 توسط | |

هرچه نزدیک تر می شویم به بهار

بیشتر می ترسم

برای جوانه های روییده

میان سنگفرش پیاده رو



دریاهای تبعیدی

به زمین برمی گردند

دانه دانه

قطره قطره


نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1391ساعت 18:47 توسط | |

آهسته آهسته می چرخد و پایین می آید

برف

روی گل سر گم شده


***


یواشکی می اندازد

پالتویش را

روی شانه های آدم برفی

دخترک



***

تنها

گوشه پارک

نیمکت پر از برف



***

ار ترس فردا

ذره ذره آب می شود

آدم برفی





نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1391ساعت 11:24 توسط | |


پيرزن پرسيد: جانبازان كجاس؟ سرباز با لهجه كاشاني گفت: نمي‌دونم مادر. منظورتون بنیاد جانبازانه؟ پيرزن گفت: نه مي‌خوام برم تعاوني جانبازان. پس چی می دونی مادر؟ سرباز گفت: رهبر ديدار دارند. بعد پرسيد: مي‌ريد ديدار؟

پيرزن گفت: از چهارراه بیمارستان تا اینجا هرچی سرباز دیدم، شکل تو بودن. پير شي مادر، من رو از خيابان رد كن. سرباز گفت: نميشه مادر، در حال مأموريتم. بايد سر اين كوچه بايستم. پيرزن گفت: مواظب كوچه‌اي؟ يا مواظب مردمي كه رد نشن؟ سرباز گفت: صبر كن اون سرباز لباس پلنگي بياد، بهش بگم از خيابون ردت كنه. پيرزن گفت: اوني كه باتوم داره؟ من از اونا مي‌ترسم مادر. همه‌شون كلاهاشون كجه. ولش كن مادر. خودم ميرم. تقصیر عروسمه مي‌گه، پنير شبنم فقط فروشگاه جانبازان. اون‌جا50 تومن ارزون‌تر از دم در خونه ماست.

سرباز لباس پلنگي که نزدیک شد، سرباز گفت: اين مادر رو از خيابون رد كن. مي‌گه مي‌خواد بره فروشگاه جانبازان. بلدي؟ لباس پلنگي گفت: همه سراغ فروشگاه جانبازان رو مي‌گيرن. چه خبره اون‌جا؟

لباس پلنگي به پيرزن گفت: ننه جان بيا دنبالم. بعد دست نگه‌داشت جلوي اولين ماشين و گفت: حالا ديگه خودتون بريد اون طرف. پيرزن دو قدم نرفته، برگشت و گفت: مادر من از ماشينا مي‌ترسم. پام درد مي‌كنه. تمام خيابان صفاييه رو  تا اين‌جا پياده آمدم. بعد به سرباز گفت: مادر بيا خودت ردم كن. لباس پلنگي گفت: آخه مادر رهبر ملاقات عمومي دارن. حالا، بيا سريع ببرمت اون طرف. دست پیرزن را گرفت و گفت: شما هم مثل مادرم، چندماه است ندیدمش. حالا مگر شما نمي‌ري دیدار؟ پيرزن با دستش سر خيابان را نشان داد و گفت: رفتم. اون‌جا كه از اين پلاستيك آبي‌ها كشيدن که مردم رد نشن، مي‌بيني؟ اون‌جا نامه‌ام رو دادم به اون آقاهه كه كيسه گنده ای دستشه. گفت مي‌ده به آقا. گفتم نمي‌دی. بذار خودم ببرم. گفت، كارد ملاقات نداري، نميشه. اون آقا كه كت پوشيده رو مي‌بيني؟ هموني كه بي‌سيم داره ها. نامه‌ام رو گرفت. ماشینی با سرعت از ماشین کناری اش سبقت گرفت. پیرزن گفت: خیرنبینن الهی. بعد گفت: اون آقاهه کیسه‌اش لب به لب کاغذ بود. گفت خودش مي‌ده به آقا. لباس پلنگي گفت: حالا حتما مي‌ده مادر. پيرزن گفت: خير ببيني ننه و بعد رفت توي پياده‌رو.  لباس پلنگي دستش را بالا برد و بلند گفت: دعام كن مادر و به راه رفتن پیرزن خیره شد.


........................

پ.ن: فعلا این داستان نه چندان قدیمی را گذاشتم برای تغییر ذائقه.

نوشته شده در یکشنبه 3 دی1391ساعت 9:21 توسط | |


از صبح که بیدار شدم، حسی بدی به خودم و به این خانه دارم. فکر می‌کنم بوی بدی می‌آید. فقط هم مال دیشب نیست، چند وقتی است این بو می آید، شاید هم چندماه؛ چه می دانم شاید هم بیشتر. اما تازگی خیلی آزاردهنده شده. بوی دستشویی نیست، بوی نَم اتاق هم نیست. هی بو می‌کشم ببینم از کجا است؟ اما حوصله گشتن هم ندارم. این روزها بیشتر دلم می‌خواهد به خودم فکر کنم که آن هم فایده‌ای ندارد. وقتی به خودم فکر می‌کنم مثل این است که کسی را ببینی و یادت نیاید کجا دیده‌ای، اما بدانی که او در حقت بدی کرده و از او بدت می‌آید.

بُرس را برمی‌دارم تا موهای کم‌پشتم را شانه کنم. از روبه‌روی آینه که رد می‌شوم، حس می‌کنم یکی به قد و هیکل من، به سمت اتاق خواب برمی‌گردد. خواستم نگاهش کنم، اما دوباره چیزی مثل ترس از دیدن یک آشنای قدیمی، توی سرم ریخت. از آن آشناهایی که وقتی می‌بینی حواست را پرت می‌کنی و هی خداخدا می‌کنی که صدایت نزند. برای همین برنگشتم. به خودم گفتم: نگاهش نکن، برو، تو که به این زودی کسی را یادت نمی‌آید، شرش تو را می‌گیرد.

روی صندلیِ کنار شومینه‌ای که هنوز رغبت نکرده‌ام روشن‌اش کنم، می‌نشینم. همین طور که موهای بی‌رمقم را از لای سوزن های بُرس رد می‌کنم، خیره می‌شوم به هیزم‌های مصنوعی شومینه که موقع روشن بودن، آتش آبی را پشت خودشان قایم می‌کنند، ولی شعله‌ها هی از میان هیزم‌های سرخ سرک می‌کشند و بالا و پایین می‌روند. مثل بچه‌ای که می‌خواهد از دیوار بالا برود و توی خانه همسایه را دید بزند. مثل وقتی که صدای بچه تنها صدایی بود که توی این خانه بالا و پایین می‌رفت. آن وقت‌ها علی بی‌خیال بچه‌ها بود و می‌‌گفت: از داستان‌هایت برایم بخوان. داستان هایم تازه توی یکی‌دو فصل نامه چاپ شده بودند. و علی خوب می‌دانست که شخصیت اصلی داستان‌هایم همه او هستند. 

انگشت‌هایم را لای موهایم می‌کشم. سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم. بوی خاک باران خورده بلند می‌شود. شک ندارم بوی باران است. هنوز حس بویایی‌ام خوب کار می‌کند. بوی نم باران را از بوی نَمی که از دستشویی به دیوار اتاق زده، به خوبی از هم تشخیص می‌دهم. بلند می‌شوم و پشت پنجره می‌ایستم. آخرین برگ‌های انار زیر باران، خیس و آبدار در هوا تلوتلو می‌خورند و می‌افتند روی خاک‌های حیاط که حالا با آمدن باران گِل شده‌اند. یکی‌دو برگ انجیر هم آرام و سنگین روی زمین می‌افتند. برگ انجیری که نصفش خشک و نصفش هنوز به سبزی می‌زند، درست کنار یک برگ انار می‌افتد. مثل یک قایق و کشتی که کنار هم به گِل نشسته‌اند.

نفس عمیقی می‌کشم. وقتی می‌خواهم نفسم را قورت بدهم، ته حلقم بوی بدی می‌پیچد. صورتم را توی شیشه پنجره نگاه می‌کنم. درست دوازده سیزده سال پیش بود که کنار همین پنجره با علی آخرین رمانم را که روز تولد 39 سالگی‌ام چاپ شده بود، با هم ‌خواندیم. علی که رفت، داستان‌های مرا هم با خودش برد، مثل بچه‌های‌مان. و من برخلاف سال‌های اول، کم‌کم عادت کردم. عادت کردم به نبودن علی؛ به نبودن بچه‌ها؛ به این که موهایم را خودم شانه کنم. عادت کردم به این کسی دوستم نداشته باشد و کسی را دوست نداشته باشم. عادت کردم یک جا بنشینم و خیره شوم به دیوار، به پنجره و گوش کنم به صداهایی که نیست.

قطره‌های باران که روی شیشه می‌ریزد، روی چروک‌های صورتم، ترک‌های عمودی می‌انداز و پایین می‌رود. نور کم‌رنگ آفتابی که از پشت ابرها روی شیشه افتاده، رنگ چهره‌ام را سبزآبی نشان می‌دهد. نفسم که به شیشه می‌خورد، صورتم محو می‌شود. مثل این که چیزی سبز رنگ روی آن را پوشانده باشد. چشم‌هایم را پایین می‌اندازم تا خودم را نبینم.

موهای جوگندمی‌ام را که از زمان رفتن علی، رنگ‌مو به خود ندیده‌اند، جلوی بینی‌ام می‌گیرم و بو می‌کنم. اما من که مثل علی، تنم بوی پونه نمی‌دهد. بارها بو کشیده بودم. حتی عرقش همین بو را می‌داد. نه همیشه. بیشتر وقتی‌هایی که با موهای من بازی می‌کرد، وقتی دست‌هایم را کنار صورتش می‌چسباند، وقتی با سرانگشت‌هایش روی پوست بدنم چیزی می‌نوشت و می‌خواست حدس بزنم که چی نوشته. همیشه می‌نوشت من و تو و من می‌گفتم: فقط من. می‌خندید و سرش را زیر موهایم شانه می‌کرد و موهای وحشی‌ام روی صورتش می‌ریخت. آن وقت من هی نفس می‌کشیدم و می‌گفتم: می‌فهمی؟ می‌گفت: از بس گفتی، من هم باورم شده که تنم بوی پونه می‌ده، درست مثل الان.

کاش بهار بود و می‌شد به هوای جمع کردن پونه بروم دهات اطراف. بروم کوه. بروم کنار چشمه. بو بکشم به یاد روزهایی که با علی آنجا می‌رفتیم.

سرم را به شیشه خیس و سرد می‌چسبانم و سعی می‌کنم صورت علی را کنار پونه‌های لب چشمه توی ذهنم مجسم کنم. ته بینی‌ام می‌سوزد و پره‌های بینی‌ام از هم فاصله می‌گیرد. حس می‌کنم مویرگ‌های چشمم متورم شده. جلوی چشمم تار و محو می‌شود. چیزی از زیر پوست گردنم تیز رد می‌شود و تا بالای نافم تیر می‌کشد. چشم‌هایم را می‌بندم و دستم را به دیوار می‌گیرم و شانه‌هایم را به دیوار تکیه می‌دهم.

بوی باران تمام شده، اما این جا جز بوی نَم اتاق، یک بوی دیگر هم می‌آید. به سمت آشپزخانه می‌روم. هرچه هست، از همین جا است. بو از این جا است. بوی ماندگی تیزی توی بینی‌ام می‌پیچد. همین بو است، درست می‌فهمم، بوی کپک است. باید بفهمم چی کپک زده و الا امشب هم خوب نمی‌خوابم.

نوشته شده در شنبه 25 آذر1391ساعت 22:13 توسط | |

دیگران را ببخشید.

جمله ای که به ظاهر آسان است. آیا این قدرت را دارید که حتی کسانی که باعث شده اند شغلتان را از دست بدهید، آبروی تان را ریخته اند، یا به شما تهمت زده اند، باعث ضرر مالی بزرگی به شما شده اند، ببخشید؟

کار راحتی نیست، اما شاید وقتی احساس آرامش و راحتی کنید، لذت این بخشش برای تان دوچندان شود.

اما قبل از این که دیگران را ببخشید باید از خودتان عذرخواهی کنید. آزارها و اذیت هایی را که به خودتان داشته اید، به یاد بیاورید. کم نیستند. آیا کم ترین بدی که به خودتان کرده اید این نیست که با خودتان مهربان نبوده اید و گاهی ساده ترین چیزها را از خودتان دریغ کرده اید؟


..............................................................

پ.ن: در روز ساعتی را به فکر کردن در مورد خودتان اختصاص دهید.

پ.ن: بیشتر از سابق با خودتان مهربان باشید.

پ.ن: هیچ کس به شما دلسوزتر از شما نیست.

نیازمندی ها: رفتن به طبیعت، قرارگذاشتن با یک دوست خوب، تلفن زدن به دوستی مهربان.



نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1391ساعت 22:40 توسط | |

اولین اشتباه ما این است که فکر می کنیم، آدم ها اجتماعی اند و باید اجتماعی زندگی کنیم. اما، آدم ها اجتماعی هستند که باید به تنهایی زندگی کنند تا در اجتماع جایی داشته باشند.

هر اشتباهی راه برگشتی دارد و شاید راه برگشت از این اشتباه در درجه اول پذیرش اشتباه و در درجه دوم عدم وابستگی به دیگران است. با آنها باشید ولی بدون آنها زندگی کنید.

روزگار غریبی است نازنین

.......................................................................................................................................

پ.ن: دیروز خودتان را ترک کنید.

پ.ن: زندگی با شما و بی شما جریان دارد. چه بهتر که همسو با او جریان داشته باشید تا وقتی که قدرت و جرأت جدا شدن از آن را پیدا کنید.

نیازمندی ها: ورزش، غذای خوب، مطالعه، شادی.

توصیه: از بی مهری هایی که روزهای اول می بینید، دلسرد نشوید. شما قرار است تغییر کنید نه دیگران. شما آغازگر باشید.

نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1391ساعت 8:44 توسط | |

دکتر گفته بود، بگذارید به حال خودش باشد. نگذارید رنج بکشد. فقط چیزهای خطرناک را از جلوی دستش بردارید. خودش هم در جواب هر سوالی می‌گفت: آخه از جونم چی می‌خواهید؟ حتی در جواب مادربزرگ که این قدر دوستش داشت، خیره شده بود توی چشم‌های سبزرنگ مادربزرگ و بعد از این که چشم‌هایش غرق آب و خون شده بود، با بغض گفته بود: اینا از جون من چی می‌خوان مادرجون؟ چرا راحتم نمی گذارن؟ و بعد سرش را طوری برده بود میان زانوهایش که انگار کفترپاپری عموجواد سرش را کرده بود لای بالش و کز کرده بود گوشه قفس.

 هیچ کس نفهمید حیوان چی شد که از گوشه قفس جنب نخورد و دیگر نپرید. عمو جواد هم که دلش را زد به دریا و آوردش بیرون که پرش بدهد، پاپری نپرید. فقط یک زلخ انداخت کف دست عموجواد و کز کرد رویش. عمو هم گذاشتش توی قفس و نشست به نگاه کردن پاپری.  

در اتاق را باز می‌کنم. جز تخت و یک میز و مشتی کتاب و یک دراور لباس چیزی توی اتاق نیست. بشقابی را که یک پرتقال و دوتا شیرینی تویش است، روی زمین می‌گذارم. کنار تخت روی زمین می‌نشینم و با کارد ارّه‌ای بازی می‌کنم. فکر می‌کنم چی ازش بپرسم. هیچی به فکرم نمی‌رسد. کارد را روی تخت می‌گذارم و دستش را می‌گیرم توی دستم و با سر انگشت سبابه‌ام روی مویرگ‌های برجسته پشت دستش می‌کشم. یکی از رگ‌ها زیر دستم شروع به زدن می‌کند. مثل این‌ که قلبش دارد توی این رگ می‌زند. نگاهش می‌کنم. به موهای بلند و مشکی تابداری که تا نیمه کمرش ریخته. بهم ریخته‌ و نامرتبند. یادم نمی‌آید که موهایش را این‌طور دیده باشم. 14-15 سالش که بود، با مامان و الهه می‌نشستیم و موهایش را ریزریز می‌بافتیم. یک بار شمردیم، 41 موی بافته. از بس مو داشت. آنوقت‌ها موهایش تا بالای باسنش می رسید. وقتی بافته‌ها را باز می‌کرد، موهایش تماشایی بود. همه یک دست فرخورده بودند.

دست می‌برم لای موهایش. می‌زند زیر گریه. سرش را بلند می‌کند. سعی می‌کنم نگاهش نکنم. تازگی مردمک چشم‌هایش آنقدر بزرگ شده که وقتی به آن خیره می‌شوی، حس می‌کنی تو هم میان چاه سیاه و بزرگی هستی که هرچه داد بزنی، صدایت به کسی نمی‌رسد. شاید برای همین است که نمی‌خواهم مستقیم نگاهش کنم. دستش را برمی‌گردانم. رگ پهنی که از روی استخوان مچش رد می‌شود، از همین فاصله هم ضربانش معلوم است.

دستش را می‌کشد و می‌گوید: برو گمشو!

و دوباره سرش را میان زانوهای سفید و گوشتی‌اش می‌گذارد و می‌گوید: ترسوی بدبخت. و با پرهایی که از متکایش بیرون زده بازی می کند.

این جمله را طوری به زبان می آورد که انگار به خودش می‌گوید، نه به من. برای همین هم از جایم بلند نمی‌‌شوم. سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: دیدی چه راحت تمام شد؟ و پر کف دستش را فوت می کند به سمت هوا.

گریه‌ام گرفته. نمی توانم این همه رنج را در صورتش تحمل کنم. آن همه لبخند کو؟ آن همه جوک و ادا درآوردن. هر وقت می‌خواستیم مسافرت برویم همه التماسش می‌کردیم که نیّر اگر تو نیایی خوش نمی‌گذرد. فکرش را هم نمی‌کردم یک روز آن همه شرّوشور کز کند توی این دخمه و با هیچ کس حرف نزند. انگار همه ما آن طور رفتار می‌کنیم که نیستیم، یعنی دنبال چیزی هستیم که نداریم. ولی نیّر الان خودش است. خود خودش. مگر تا کی می‌شود نقش بازی کرد؟ یک جا، توی یک بن بست باید می‌ایستاد. صدبار بهش گفتم: دیروز تشییع جنازه عشق بود. غش‌غش خندید و گفت: آره من هم پشت سرش هفت قدم رفتم.

انگار فکرم را خوانده. چشم‌هایش را به سقف می‌اندازد و می‌گوید: پشت جنازه‌ام هفت قدم بیشتر راه نیا. ارزشش را ندارد. آن هم برای این که مطمئن شوی دیگر برنمی‌گردم. و برخلاف همیشه این جمله را چنان آرام و غمگین و به من می گوید که از جایم بلند می‌شوم. پر دیگری را فوت می کند به سمت هوا. درست مثل عموجواد، آن روز صبح برعکس همیشه سروقت پاپری نرفت. وقتی رفتم تا برایش آب و دانه بگذارم، دیدم گوش تا گوش گردنش را بریده اند، بقیه کفترها یک سمت دیگر مثل عزاداری زنها بق بقو می کردند. عمو جواد را که آوردم بالای سرش، هیچ نگفت، فقط نشست و پرهایش را یکی یکی به هوا فوت کرد. ورد زبانش شده بود: حیوان خیلی رنج می کشید.

بلند می شوم.

انگار نیّر آهسته به من و خودش می گوید: خاطرجمع باش برنمی گردم.برو.

همیشه‌ها وقتی می‌خواستیم تا دم در خانه بدرقه‌اش کنیم همین را می‌گفت: خاطرجمع  باشید دیگه رفتم، برنمی‌گردم به خدا، خیالتون راحت. برید تو.

چطور جمله‌ها تغییر می‌کنند. جمله‌ای که بارها ما را خندانده بود، حالا چطور می‌تواند این قدر دردناک بشود.

من هم مثل دکتر فکر می‌کنم نیّر را باید به حال خودش بگذاریم. نباید رنج بکشد. بلند می شوم، موهایش را می بوسم. بشقاب خالی را برمی‌دارم و از اتاق بیرون می‌آیم.   

............................................................................................................

پ.ن: بابت تلخی داستان ها از همه دوستان عذر می خواهم.

نوشته شده در جمعه 10 آذر1391ساعت 19:49 توسط | |

مهبُد، یک ساعت پیش به جمع ما پیوست. اولین هدیه اش لبخندهایی بود که همه با دیدنش بر لب می آوردند. او اولین نتیجه خانواده مان است.

نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1391ساعت 16:0 توسط | |

Design By : Night Melody