گذار

ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ

سوگند به قلم و آنچه [با آن] می‌نویسند.

(‌قرآن، سوره‌ی قلم، آیه‌ی 1)

کتاب گشودن رمان برای دو گروه نوشته شد: یکی رمان‌نویسان صناعت‌جویی که می‌خواهند رمان‌های تأمل‌انگیز بنویسند، و دیگری منتقدان نوجویی که می‌خواهند با روشی نظام‌مند و متکی بر نظریه بر رمان نقد بنویسند. در خصوص گروه نخست فرضم این بود که نویسنده‌ی زمان ما به لزوم آگاهی از نظریه‌های ادبی پی برده است و به خوبی می‌داند که رمان‌نویسی کاری شهودی و بی‌حساب‌وکتاب نیست، بلکه مستلزم مطالعه، تحقیق، مشاهده‌گریِ تیزبینانه‌ی اجتماعی و ــ از همه مهم‌تر ــ نگرش پرسشگرانه و نقادانه است. در خصوص گروه دوم این موضوع را مفروض تلقی کردم که منتقد ادبیِ امروز واقف است که نقد هیچ نسبتی با اظهارنظرهای من‌عندی و برآمده از سلیقه و پسندهای شخصی ندارد، بلکه اعتبار خود را از مفاهیم و روش‌شناسی‌های مأخوذ از نظریه‌های ادبی کسب می‌کند. اقبال خوانندگان به این کتاب و تمام شدن نسخه‌های چاپ اول آن ظرف حدود دو ماه اولین نشانه از درستیِ هر دو فرض من بود. اکنون برگزیده شدن این کتاب و تعلق جایزه‌ی جلال آل‌احمد به آن، نشانه‌ی دیگری از صحّت همان فرضیه‌هاست. از خوانندگانی که به این کتاب توجه نشان دادند و نیز از داورانی که آن را به دقت خواندند و در آن ارزشی یافتند، کمال تشکر را دارم. همچنین از همسر و فرزندانم که در طول سه سال تحقیق و نگارش این کتاب با من همراهی کردند، بسیار متشکرم. رمان ژانر زمانه‌ی ما و راهی برای کالبدشناسی فرهنگی جامعه است. از خداوند بزرگ مسئلت دارم که کتاب گشودن رمان بتواند در نوشتن رمان و نیز در مطالعات نقادانه‌ی ادبی راجع به رمان در کشورم گشایشی ایجاد کند تا از این هر دو راه پرتو روشنگری بر جنبه‌های ناپیدای مسائل فرهنگی در جامعه‌ی ما افکنده شود. تحقق این هدف ملی که یقیناً رضایت خداوند را در پی خواهد داشت، ارزشمندترین جایزه‌ای است که می‌تواند به این کتاب تعلق بگیرد.

بقیه را از وبلاگ خودشان بخوانید

http://hosseinpayandeh.blogfa.com/post/133

 

نوشته شده در شنبه 29 آذر1393ساعت 14:23 توسط | |

"بعضی از جوابها خود سوالی بزرگترند."
دیالوگی از سریال یلدا

نوشته شده در شنبه 1 آذر1393ساعت 9:52 توسط | |


پری،
من حجیم شده بودم. قد کشیده بودم. شانه هایم به اندازه فلق تا شفق عریض شده بود و سر شانه ام با آسمان مماس. 
از پیش تو می آمدم، خیس باران. هیچ کس نمی تواند بفهمد، حتی خود تو وقتی من بزرگ می شدم، نفهمیدی که چطور در من نفوذ می کنی. مثل بوی باران. وقتی شش هایت را پر می کند و تا دیواره تک تک سلولهایت نفوذ می کند و تو مست می شوی، نمی فهمی چه فعل و انفعالی میان روح و جسمت اتفاق می افتد. مست شده بودم. نه هر مستی، مست شراب خانگی ات بودم. مگر چند ساله شده بود شراب تنت؟
«زهره عارفی/ قسمتی از رقص پا روی مرداب نیلوفر»

نوشته شده در سه شنبه 29 مهر1393ساعت 11:24 توسط | |

باران خدا آینه دق شده بود

جالیز پر از صدای هق هق شده بود

نارنج میان دست خونینش بود

پاییز نفهمید که عاشق شده بود

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 9:58 توسط | |


شک نکن وام گرفته از گل روسری ات 
بوی خوبی که گلاب ناب قمصر دارد

 

نوشته شده در سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 20:27 توسط | |


در انتظارت سالها بودم که می آیی
شه زاده ای زیبا سوار اسب رویایی
آخر رسیدی از پس این سال ها اما
مانند آواز دهل از دور زیبایی

نوشته شده در پنجشنبه 9 مرداد1393ساعت 0:13 توسط | |


آنچه در یک رابطه مهم تر از خود آن است، حواشی آن رابطه است. اگر به حاشیه ها توجه نکنیم رابطه ها محکوم به شکستند.

نوشته شده در پنجشنبه 19 تیر1393ساعت 11:32 توسط | |


هر چه بزرگتر می شوی، عاقل تر می شوی و هر چه عاقل تر می شوی، امکان عاشق شدنت به صفر نزدیک تر می شود. این بهترین اتفاقی است که می تواند توی زندگی یک نفر بیافتد. حتی اگر نیاز داشته باشد، کسی را دوست داشته باشد، یا کسی دوستش بدارد. 

این را وقتی می فهمی که چندبار دوست بداری و دوستت بدارند و گذر زمان به تو بفهماند، هیچی پشت این حرکت نیست، جز هم خوابی هایی که به تکرار می رسد.
«قسمتی از رمان رقص پا روی مرداب نیلوفر»

 
 
نوشته شده در جمعه 16 خرداد1393ساعت 11:48 توسط | |

«تازه فهمیده ام خدا هم همان کاری را می کند که من می کنم. می نشیند گوشه اتاقش و هی برای خودش طرح یک آدم را می ریزید. گاهی از دوسه تا، گاهی از ده تا از آدم هایش خصوصیت می گیرد و می ریزد توی طرح جدیدش و آدم می سازد. یکی می شود مادام بواری، یکی می شود اختر خواهر من، یکی می شود کوزت و یکی هم می شود همین پری لعنتی که نه مادام بواری است و نه اختر و نه کوزت و همه شان است باضافه پری بودنش. آنوقت که موهایش را تا روی شانه اش کوتاه کرد باید چنگ می زدم وسط موهایش، تا مجبور شود گردنش را به سمت من بکشد و من گودی پایین گردنش را ببینم که چطور نمی تواند آب دهانش را قورت بدهد و مثل ماهی دهانش باز مانده و لبهای درشتش از هم باز شده اما با همان دهان باز دارد می خندد. دختری هایش که این طور بود. این را که خواندم، شبدیز محکم کوبید روی میز و گفت: از بیکاری همه چیز در می آید. بیشتر از هر چیز یک خدا و یک نویسنده.

«قسمتی از رقص پا روی مرداب نیلوفر»

نوشته شده در دوشنبه 12 خرداد1393ساعت 10:31 توسط | |

سوفی و کبها، هر دو مرا مضطرب می‌کردند. هر دو آرام، هر دو صبور، هر دو بی‌خیال. با این تفاوت که سوفی بیشتر نقطه‌های قوت مرا می‌دید؛ ولی کبها دقیقا نقطه ضعف مرا می‌دانست. برای همین بود که تمام آرامش مرا به هم می‌ریختند. هرچقدر اين مرد مثل چشم‌هايش گنگ و مبهم بود، سوفی مثل برق چشم‌هایش گیرا و جذاب. سگ داشت این چشم‌ها، سگی که پاچه‌ات را می‌گرفت و نمی‌گذاشت بروی. نگاه‌شان می‌کردم، اما نمي‌تواستنم خوب بشناسم‌شان. اين خيلي آزاردهنده بود. باهوش بودن افراد همان‌ قدر آدم را سر حال مي‌آورد که آدم را دمغ مي‌کند. چون تازه مي‌فهمي‌ خودت کجا ايستاده‌اي و ديگران چند پله از تو دورترند.

دانستن هميشه هم خوب نیست. گاهي دردآور می‌شود. 

«قسمتی از رمان فرمان یازدهم»

نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد1393ساعت 22:47 توسط | |

Design By : Night Melody