|
|
|
|
|
به علت باز نشدن وبلاگم توسط برخي از كارتهاي اينترنتي و عدم رسيدگي بلاگفا آلاچيقم را به اين آدرس بردم:
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 17:11 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دلم میخواست شاعر باشم. دوست داشتم گنجشکها را بنویسم. آب و آتش را و یا حتی سکوت سالهای انتظار را دوباره بیافرینم. سادگی را تنفس کنم. خودم را به زهدانی برسانم که مرا بپروراند. من، بزرگ شدن را عاشق میشوم. من منتظر کسی هستم. کسی که مرا عاشق شود و من برایش دیوانگی کنم. از عشق خستهام. دارم همه چیز را بالا میآورم. نیم خورده سیب و عطش آرامیدن بر زمین و یک بستر محبت را غلتیدن. این روزها همه به من توصیه کردهاند "خودت باش" "برای خودت کاری بکن" اما من بلد نیستم. چقدر سخت میشود همان باشی که باید. کسی میخواهد عاشقش کنم. اما من میترسم.همینها که میگویند خودت باش همینقدر که بخواهی خودت بشوی از تو میگریزند. هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست میخواهم در گاهواره نوسان صدای کسی کودکی کنم. لالایی شبهای شبپرههایی باشم که روز زیر آفتاب جان میدهند. میخواهم بزرگیهایم را تاتی تاتی راه بروم. هرچه میخوانم هیچ نمیشوم. من در خودم پژمرده شدهام. چشمهای من خیسی ژالهها را نمیفهمد. شبنم میبرم برای قنوتی که مادر بزرگ زیر سفیدی چادر نمازش برایم گریه میکرد. باید خرزهها را دوباره بو کنم و خون ببارم سالهای بیکسیم را مبادا کسی بفهمد خودم را در سووشون این سینه کشتهام.. دیگر محض رضای که باید دل به سجدهای داد که تو را برنمیخیزد... در خیزش این روزها خیزابه دلتنگیهایی هستم که رگبارهای زمان را تاب نمیآورد... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 22:22 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
هوشیارترین بستر احساس زمینم بیدارتر از آن که تو را خواب ببینم خاموشتر از خاکم و آوارهتر از باد باید که تو را از هوس باغ بچینم در سادگی گفتن این حرف همین بس آن خاک از اندیشه تو زاده چنینم درمانده خلق است اگر خُلق خوش ما در باور احساس تو آوارهترینم هرگز نرسد نعره این باده به افلاک از جام تو افتاده بر این خاک جبینم با هم حرم وحرمت و احرام شکستیم از دیده تو پردهدر و پرده نشینم دل را ز سراب و عطش عشق سرشتند نه آبم و آتش، نه از آنم نه از اینم نازک زدهای دست بر این خلوت هشیار نادیده و ناخوانده همینم که همینم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 22:4 توسط
|
|
||