گذار
دلنوشتهها
چادر سیاهش را سر کرد و گذشت! می چکد از غروب قبیله چشمم نگاه تو پر می شود نگاه من از چشم سیاه تو پلک نزن سورمه ای چشمهای خسته را صبر کن می رسم امشب به خوابگاه تو من هر شب از خودم تا تو پرسه می زنم لختی بگرد خوابیده ام در خواب گناه تو نگو که گناه است این رویای ناتمام سال ها مانده ام ای عزیز چشم براه تو پیچیده ای مرا در آن دستهای ناگهان آنقدر که سرخ شوم از شرم گاه گاه تو پوشیده ای مرا به آن لبخند صورتی چیزی نگو محو می شوم از لبخند ماه تو چقدر گوش به زنگ آمدنت نشسته بود دلم که هرگز نسپرد سر به لا اله تو مانده ام کجای کار دلم اشتباه بود دور شد نگاه من از چشم سربراه تو باید دوباره ردیف قافیه ام را عوض کنم پر شده تمام فضا از نفس گرم و آه من بیا گوش کن باورت نمی شود اگر بارها نماز خوانده بوم شب در نگاه من دارم نفس می کشم تو را تا تمام خود نرو برهم نزن این اوضاع روبراه من فریاد می کنم خودم را درون خود امشب فرو ریخته دنیایی به چاه من بریز ابر خاطره را باز در میان بسترم ببار با هزار قصه شبت را تا پگاه من گداست نگاهم به چشمان مست تو در کار عشق تو مات مانده شاه من خورشید قصه ها سر از کوه برنداشت شبهای کور نمی شود اما گواه من بازهم تو را تکرار می کنم شبی بگذار قصه شود اشتباه تو اشتباه من .... تقدیم مادر؛ در زفاف دردآلوده کدام عشق نطفه ام را بستی! به جرم کدام گناه نکرده در رحم ناخواسته ات بارورم کردی تا خواسته پای آمدنم لنگ شود! آیا آب ترحم از بغض گلویت در آبشامه ظلمتم ریخته ای که به چوب غمبارگی رانده می شوم؟! مگر نافم را به دندان حرص بریده ای که هیچ گره ای از دستم باز نمی شود! سر راهی کدام نگاه، بر زمین گرم خورده ام که حسرت چشمها را برنمی انگیزم! گنگی، در گوشم اذان گفته آیا؟ که حریم اقامه ام را پاس نمی دارند! نکند خونچکان انار سینه ات را بر دهانم می گذاشتی! یا شاید گلیم بختم را به تار سیاه شب گره میزدی که سالهاست هر روز تار و پودم را تا خلایی بی انتها می کشاند و باز برجا هستم بدون آنکه بدانم چرا؟! یک آیینه است که روبروی آن نشستیم ما صد هزاران رنگ را یک نقش دادیم تا با هزاران نقش خود یک نقش بستیم این مسجد بی گنبد و محراب دنیاست ما سالها بی قبله در مسجد نشستیم باز این قبیله قبله ای دیگر به پا کرد در مذهب درماندگی قومی تهیدستیم ما در حضور حضرت خوش باوری ها هر دم نصوح خویش را توبه شکستیم از آسمانها ناامید و از زمین خسته سنگینی این ننگ را بر دوش بستیم ما پای رفتن هایمان را داغ کردیم یکبار دیگر از تبار خود گسستیم یک آیینه در قالبی زنگار بسته عمریست در آیینه ها زنگار بستیم هرچاره را چون ناله ای در چاه کردیم آری، به پستوخانه تاریخ پیوستیم من از پشت شبهای بی خاطره
من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور ودراز
من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبير رؤيای ناديده ای
تو نوری كه بر سايه تابيده ای
تو يك آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاك ترديد باريده ای
تو يك خانه در كوچه زندگی
تو يك كوچه در شهر آزادگی
تو يك شهر در سرزمين حضور
تويی راز بودن به اين سادگی
مرا با نگاهت به رؤيا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بي تپش در سراب
مرا تا تكاپوی دريا ببر
| Design By : Night Skin |


