تبليغاتX
گذار


گذار

دل‌نوشته‌ها

من به چشم های بی قرار تو قول می دهم

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم

 

"میرحسین موسوی"

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 23:23 توسط | |

سخني است كه اگر مي‌خواهيد عقيده‌اي را بكوبيد لازم نيست بدي‌هاي آن را بگوبيد و با طرفدارانش از در ستيزه وارد شويد، فقط كافي است از آن راي و نظر بد دفاع كنيد. كاري كه طرفداران كانديداتورهاي رياست جمهوري ايران در تمام دوره‌ها به‌خوبي از عهده آن برآمده‌اند. همه به همان روش سنتي كوبيدن همسايه از كانديد مورد نظر خود حمايت مي‌كنند. اگر عده‌اي به دليل نداشتن چنته‌اي در كوله‌بارشان چنين بيراهه مي‌روند غم نيست، اما آنان كه مدعي‌العموم فهم و تمدن هستند ديگر چرا!

هركس دستش به ميكروفني مي‌رسد يادش مي‌آيد پاي دق و دلي‌هايي كه از اين دولت و آن دولت دارد را به ميان بكشد و عقده دل بگشايد. هنوز هيچ‌كس حرف حساب اين كانديدها را نفهميده! كسي نمي‌داند هر كدام از اين عالي‌مقام‌ها هدفشان چيست و قرار است كشتي شكسته‌مان در دست كدام باد شرطه‌اي از ساحل اميد كنده شود و دل به كدام دريا بزند؟ اين ميان عده‌اي اهل سياستند و عده‌اي سياست‌باز، اما حق اين مردم يك فهم حداقلي از سياست‌هايي است كه پشت نقاب ميرحسين و كروبي و احمدي‌ن‍ژاد و غيره مي‌تواند از پرده حجاب بيرون بريزد و نگذارد بيش از اين راه گم كنيم. 

واقعيت ديگر اين است كه مردم اميدشان را از دست داده‌اند. اگر قبلا براي گرفتن كوپن و استخدام و رد شدن از سد گزينش و... مهر انتخابات را از واجبات صفحه آخر شناسنامه‌ها مي‌دانستند، امروز زياد مي‌شنويم كه رأي نخواهم داد. چرايي‌اش مهم‌تر از خود رأي ندادن است، جمع‌بندي جواب‌ها يك جمله بيش‌تر نيست، ما به همان راه مي‌رويم كه بايد. مهر‌ه‌هاي اين شطرنج سمت‌وسويشان مشخص است و هر حركت از قبل طراحي شده است. چه فرقي مي‌كند اين كاروان را كدام ساربان راه برد، وقتي تمام راه‌ها بايد سركج كنند و سربسپارند به خط‌الخطوط. راستي چه بايد كرد؟ اين روزها آنچه زياد مي‌شنويم كلمه متاسفم است! هرچند تاسف دردي را دوا نكرده و نمي‌كند و نخواهد كرد.

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 10:5 توسط | |

تنهايي خوب است؛ اگر بداني آنچه برايت مانده تنها رعايت حق ديگران است و تو حقوقي از ديگران طلب نداري. اگر بتواني با خودت كنار بيايي و تمام شادي‌هايت را پشت در بگذاري تا فردا كه از غار تنهايي‌ات بيرون مي‌زني خودت را ميان جمع شادي‌ اين و آن گم و گور كني. وقتي بتواني به خودت نه بگويي؛ تنهايي، تنها دارايي كوله آرامش خواهد بود. اگر بتواني خودت را تحمل كني و چشم‌هاي نمناكت را از بهت چشم ديگران بدزدي آن وقت مي‌شود گفت تو تنهايي. هيچ كس با تو در چيزي شريك نيست و تو شريك خوبي همه‌اي. تن‌هايي كه از كنارت بي‌تفاوت مي گذرند و مي‌داني دغدغه‌اي براي تو ندارند، آرامش آور است، هم براي تو و هم براي ديگران. و اين ميان، غاري داري از خودت، كه در آن مي‌خزي و سنگ صبور خودت مي‌شوي. مي‌چمي در هزارتوي تنهايي و هزاران اگر و اما را از سر خودت باز مي‌كني. با خودت مي‌دوي و مي‌ايستي و درگير مي‌شوي. براي خودت سوال مي‌تراشي و پاسخ مي‌دهي و باز دليل و حجت از بازار شكرريزان مي‌آوري تا كام تلخت را با توجيه‌هايت موجه جلوه دهي تا چيزي به دل نگيري كه غمي را به تحفه پيشكش كني. مي‌تواني بارها خودت را به كوچه علي چپ بزني، هر چيزي را نشنوي و هر چيزي را نفهمي. مي‌شود احمق‌ترين باشي يا شايد هم تو زيرك‌تريني كه توانسته‌اي ديگران را از خودت برهاني تا درباره تو آزاد باشند و بدانند از بابت تو غمي آنها را تهديد نمي‌كند. اين آرامش، ارزش‌آور است هرچند از ناآرامي وجود تو برآمده باشد. تنها عيب تنهايي اين است كه ساعتي را بايد در جنگ و گريزي باشي، شبي را نخوابي يا خوابي را به كابوس بگذراني تا بگذري از سنگ‌هايي كه گذرگاهت را بسته‌اند.  

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 10:51 توسط | |

در زبان و زبان‌شناسي آدم پياده‌اي هستم. همين دو سه قدمي هم كه به بركت كتاب ادبيات برمي‌دارم، اين‌قدر است كه فهميدم زبانِ اين و آن را فهميدن هنر مي‌خواهد، نه علم زبان‌شناسي. "نفهميدم"؛ دقيقا همان كلمه‌اي است كه هر روز چندبار مي‌شنويم، آن هم از كساني كه هم‌آواي ما هستند و با ما نشست‌وبرخاست دارند. مشكل از كجاست؟ واژه‌ها؟ مفاهيم يا فهم افراد؟ هرچه هست به نظر مي‌رسد بيشتر كنتاكت‌هاي كلامي بر سر عدم ارسال صحيح پيام به مخاطب باشد. گويا طول موج ‌فرستنده با فركانس گيرنده هم‌خواني ندارد. بسياري از سوءتفاهم‌ها در اينجا شكل مي‌گيرند و ريشه مي‌دوانند. اختلاف‌ها وقتي بيشتر به چشم مي‌آيد كه امكانات ديداري و شنيداري‌شان به دلايلي حذف شود. به يقين گفت‌وگوهاي رو‌دررو كه اين هر سه را يك‌جا دارد كمتر چنگ به صورت كلمات مي‌اندازد و بيشترين رابطه را با طرف مقابل برقرار مي‌كند. اگر به شنيدن و ديدن و گفتن، حس را هم اضافه كنيم، پيام به بهترين وجه ارسال خواهد شد. به كسي كه نمي‌شناسيد سلام مي‌كنيد، چشم در چشمش مي‌دوزيد و دست در دستش مي‌گذاريد و با دست ديگر چند بار دستش را بالا و پايين مي‌بريد، به پشتوانه لبخند و تنگ كردن حدقه چشم و حركت سر، چه پيامي را ارسال مي‌كنيد؟ آيا با زدودن هر حركت از ميزان اين ارتباط نمي‌كاهيد. براي همين مسنجرها مجهز به ويس و وب‌كم هستند تا پيام آسيب كمتري ببيند. شايد برايتان پيش آمده باشد كپي چت دو نفر را بخوانيد، گاهي اگر طرفين نگويند كه نوع گفتارشان مخاطره‌آميز بوده يا دوستانه و يا مصلحانه نفر سوم به سختي نوع آن را تشخيص مي‌دهد، اين را مقايسه كنيد با گفت‌وشنودهايي كه مي‌خواهيد از طريق موبايل مخابره كنيد. هرچند اين وسيله سريع‌ترين و كم خرج‌ترين سامانه پيام‌رساني است، اما هرچيز را بهر كاري ساختند.

نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 13:34 توسط | |

مالكوم ايكس را مي‌شود از حرف‌هايش فهمید. كه گفت: گمان ميكنم كسي از ميان شما منكر اين حقيقت نباشد كه بدون داشتن معرفتي دربارة گذشته بتوان حال را فهميد يا براي آينده آماده شد. و آنچه اكثر ما آفريقا- آمريكائيها را در اين جامعه زمينگير و افليج كرده است حاصل بيبهرگي تام ما از معرفت به گذشتهمان است. حجت موجهم اينكه تقريباً هر كس ديگري ميتواند به اين كشور بيايد و موانع و مشكلات را دريابد. اما ما از دريافتن آن عاجزيم؛ و تنها تفاوت بين ما و آنان، اين كه آنها بهرهاي از دانش گذشته دارند و در اين بهرهشان از علم به گذشته، بهرهاي از علم به «خود» نيز دارند، هويتي دارند. اما سِرّ تفاوت ما و آنها اولاً و با لذات، در فقر ما در معرفت به گذشته نهفته است.
و امشب به همين موضوع خواهيم پرداخت. در يكشنبه شب آتي زمان حال را به بررسي خواهيم نشست: مكروحيلي كه طراحي شدهاند تا ما را در سطحي كه هستيم راكد و ساكن نگه دارند. بدين طريق كه متقاعدمان كنند در حال ترقي و پيشرفت هستيم. حال آنكه در واقع بيحركت و راكد بر جاي ايستادهايم و سپس سومين شب يكشنبه، «‌سازمان اتحاد آفريقا - آمريكا» به تبيين نظرگاه خود درباب بهترين راهكارها خواهد پرداخت و در عين حال برنامه پيشنهادي ما را براي مشاركت اهالي هارلم در تحقق آن اهداف و راهحلها ارائه خواهد داد.

نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 10:7 توسط | |

منتظر يك اتفاقم، يك سورپرايز تا شوكه شوم. منتظر معجزه براي رسيدن به يك نتيجه مطلوب. درست مثل تيم ملي فوتبال كشورمان كه هميشه منتظر است عربستان ببازد، قطر مساوي كند، کره جنوبی کمتر گل بزند تا ایران با عنوان نفر دوم گروه صعود کند و اگر معجزه شود و 12 امام و 124 هزار پيامبر و چندين ميليون امامزاده و اشك‌هاي يك ملت معجزه كنند تا ايران به همت خود و بدون داشتن مربي و سرمربي و نداشتن امكانات و دكتر روانشناس مناسب و نداشتن بازي‌هاي تداركاتي و نخوردن غذاي كافي و بدون همكاري فدراسيون و تحت فشار رسانه‌هاي عمومي و خصوصي و... ولي با هزاران عنايت و به پشتیبانی دست امام زمان و امدادهاي غيبي ايران تمام موانع را پشت سر بگذارد و از سد تمام كساني كه با ايران بد هستند و مدام برایش توطئه می‌کنند، بگذرد و با عنوان اولي به جام جهاني برسد و آنجاهم كه...

منتظرم ببينم آخرين تير تركش انتخابات كيست! اين تب سرد مرا هم لرزاند و بيم آن می‌رود كه سايه آنفولانزاي دوران باز بر جانمان بيفتد و بالكل خانمان را بر باد دهد و ديگر هيچ درماني افاقه نكند. باز ما مانده‌ايم و حداقلي‌هايي كه بايد برايشان هورا بكشيم دست‌هايشان را بالا بگيريم و افتخار كنيم كه مي‌توانيم به كساني راي بدهيم كه با ما هم‌دل‌اند و نه همراه.   

نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 9:28 توسط | |

                  

                                   

               

                 

 

                   

 

 

             

 

                                                            بدون شرح!

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 13:12 توسط | |

نامزدهايي كه از هفت‌خان قلم وزارت كشور گذشته‌اند، بي‌گمان هيچ‌كدام اسفنديار را از پا در نخواهند آورد. براي همين عده زيادي كه گرايش فكري به اصلاح‌طلبان دارند، درصدد حمايت از موسوي برآمدند. كساني هم مثل من كه سر درآخور هيچ حزبي نداريم، خوش‌حاليم؛ نه از بابت اين‌كه ميرحسين، احمدي‌نژاد اصلاح‌طلبان است و به خود جرات داد تا پا به ميدان بگذارد، فقط به اين دليل شاديم كه در گردهمايي‌ها، ميتينگ‌ها و جلسات عمومي و خصوصي و حتا شب‌نشيني‌ها مردم وقت مي‌كنند حر‌فشان را بزنند، نظراتشان را بگويند، خواست‌هايشان را به زبان بياورند تا گوش‌ها باز  از اين در بشنوند و به دروازه آن گوششان بسپارند. اما جسارت‌بيان عده‌اي همان گزينه‌اي است كه مرا وامي‌دارد با شوق برخي از اين جلسات را دنبال كنم و بيش از آنكه شنونده وعده و وعيده‌هاي خط خورده و بازنويسي شده منتخبين باشم، دل بدهم به حرف‌هايي كه فرصتي پيدا كرده‌اند تا بر زبان دانشجويي يا دبير بازنشسته‌اي و يا بازاري ورشكسته‌اي يا روشنفكر دل‌شكسته‌اي جاري شود. اين آن چيزي است كه در اين انتخابات، بايد به فال نيك گرفت.

نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 11:4 توسط | |

دوست دارم مرخصی بگیرم و به خودم استراحتی بدهم. هرچند چشمم آب نمی‌خورد. یا باید بازنشسته شد یا سر کار ماند، که این دومی خودش نوعی سرکار رفتن است. وقتی هیچ کس مرخصی نرفته نمی‌شود من دومیش باشم. گاهی چنان خستگی بر من مسلط می‌شود که دوست دارم بدن بکشم و استخوان بشکنم، کمی این پهلو به آن پهلو بشوم. فکر نان داغ و بوی قورمه سبزی و واکس کفش‌هایم نباشم. بخندم به ریخت هرچه کتاب و کتاب‌خانه است. حتا دوست ندارم راه بروم، می‌خواهم یک جا مثل ساحل دریا دراز بکشم، روی شن‌هایی که آب با خود می‌آورد و بازپس می‌گیرد. تنت را با زلالیش می‌پوشاند و وقتی می‌رود، تن‌پوشت را می‌برد و باز تو همان پاپتی بی‌آرزویی خواهی بود که هستی. باید از این روزمرگی‌ها مرخصی گرفت و الا چطور می‌خواهی فراموش کنی این بیهودگی را که بر سرت بختک انداخته است. چطور می‌شود از یاد برد هر روز باید جاهایت را جمع کنی، صبحانه و ماشین و کار و پولی که نمی‌دانی جز برای گذران و زنده ماندن به چه درد میخورد و حتا اگر عالم دهر باشی توضیحی نداری که برای چه هستی! بگذریم خبر آمد که خوش خیال نباش، این که تو خواهی یا باید بمیری یا بمیری و بدمی. کارخانه زندگی به کسی مرخصی نمی‌دهد. بازنشستگی هم سر موعد!

نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 17:19 توسط | |

نمی‌دانم تصمیم‌های بزرگ کی و از کجا آغاز می‌شوند! سرمنشاشان ناکامی و شکست است یا سرخوشی و سرمستی‌هایی که زیر دل می‌زند تا یک‌باره نرسیده به پایان، راه کج کنی و بیفتی در جاده‌ای که شاید‌های بسیاری در آن سبز شده‌اند. هرچه هست احساس می‌کنم در پی حوادثی خواسته و ناخواسته از اتوبانی که در آن سرعت گرفته بودم به جاده شوسه‌ای تغییر مسیر داده‌ام که خودم نیز جز همین چند قدم جلوی پایم را بیشتر نمی‌بینم. هرچه بادا باد. و اگر مخیر باشم میان این دو جمله که خیلی از هم پرت نیستند یکی را در منشور حقوقی خودم بنویسم دومی را انتخاب می‌کنم.

اتيستنس مي‌گفت: «خود را بشناس تا بر خويشتن تسلط يابي.» و ديوجانس مي‌گفت: «بكوش تا به خويشتن به كلي بي‌اعتنا باشي.»

وقتی دیدم هیچ اتفاقی را نمی‌توانم مدیریت کنم و یا آن را تغییر بدهم، تصمیم گرفتم خودم تغییر کنم. خودم را با اتفاقات وفق بدهم. به همه چیز کنار بیاییم که گر زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز.

نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 10:56 توسط | |

فرصتی می‌کنم. روی تخت دراز می‌کشم پشت به هرچه هست و رو به بن‌بست دیوار. صداقتی که می‌توان روبه‌رویش ماند و جز آنچه هست و دیده می‌شود را باور نکرد. بارها می‌توانی خودت را تجربه کنی. بعد چشم بیاندازی در چشم سکوت و جاری شوی بر جریان زمانی که هیچ‌وقت با تو صمیمی نمی‌شود. سرد و خشک و بی‌انعطاف. انتظار ترحم داشتن، همان قانونی است که باید از آن گذشت. اگر می‌پرسی به چه قیمتی؟ به اندازه آن که صبح که این پهلو به آن پهلو شدی پیر از جا برخیزی. بدون آرزو. فقط خودت باشی. همان سکوت سنگین. عادت به روزمرگی‌ها. تکرار تکرار تکرار...همین دیوار است که تکرارت را می‌شکند و مجبورت می‌کند برگردی. نمی‌شود در بن‌بست ماند. دیوارهایی هم هستند که حاشا می‌کنند تمام شنیده‌ها و گفته‌ها را. همیشه هم تمام راه‌ها به بی‌انتها نمی‌رسد. بن بست یعنی راه همین است که برگردی. قبول شکست.  

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:35 توسط | |


Design By : Night Skin