تبليغاتX
گذار


گذار

دل‌نوشته‌ها

ما آدم‌های خوشبختی هستیم، چون می‌توانیم پلک‌هایمان را روی غم چشم‌هایمان بکشیم. پا روی احساس‌مان بگذاریم و خود را لگدمال کنیم. قلب‌هایی داریم که در سینه چنان محفوظند که سوختن‌شان دل کسی را به درد نمی‌آورد و دل‌هایی که زیر فشار درد، قلب کسی را به تپش نمی‌اندازند. لبخندهایی داریم که به اندوه پناه می‌دهند. چشم‌هایی که به سوگ‌مان می‌نشینند و کسی را عزادار نمی‌کنند. حرف‌هایی که عمق حماقت‌مان را می‌پوشانند...

خوشبختیم، چون می‌توانیم مزخرف‌ترین زندگی‌ها را تحمل کنیم و خوشبخت باشیم. ویترین‌هایی هستیم با هزار رنگ و مدل، که با هر فصل، لباس مناسبی را به تن می‌کنند. می‌توانیم در لباس‌های فیروزه‌ای آسمانی فکر کنیم و با رنگ سبز نشانی از سرزندگی داشته باشیم. با سیاه به سوگ بنشینیم و با زرد هلهله درد بکشیم. سفیدپوش آرزوها باشیم. و دروغ بگوییم تمام رنگ‌هایی را که بر تن می‌کنیم.

خوشبختی، خوشبختم، خوشبختیم و کسی نمی‌تواند در این همه با ما شریک شود؛ مگر تو حجاب نگیری و پرده براندازی. اما بعید بدان این قوم به بنده‌نوازی دست‌هایت همت کنند که ارباب بی‌نیاز  را خبر از نیازت نیست. کس دست بر حلقه مشکین تو نمی‌اندازد، چشم نازک نکن، خماری چشم‌هایت باده‌ای را مست نمی‌کند. این حال حیرت زایل شدنی نیست. خیال بی‌هوده مبر که روزگارت دگر شود؛ این جبر بر تو از سر تصادف هم که باشد سر می‌رسد.

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 21:47 توسط | |

فرقی نمی‌کند؛ برایم مهم نیست؛ همین است که هست؛ من فرقی نخواهم کرد؛ من همانم که بودم و همینم که هستم و... با این ادبیات قصد برملا کردن چه را داریم؟ این‌که من یک آدم به تمام معنا هستم که اشتباه در رفتار و گفتار من راه ندارد!؟ راهی که رفته‌ام درست بوده و هست و خواهد بود! یا می‌خواهم بگویم من آدم غیرقابل تغییری هستم! موقعیت‌ و جغرافیای زندگی بر حال و هوای من تاثیری ندارد و این سرزمین اگر کویر است آرزوی دشت شدنش نمی‌رود و اگر صحرا است، همیشه بارور خواهد بود!

   جبر اخلاق در فردیت ما، معنای دیگری هم دارد و آن این‌که ما اهل معامله نیستیم و به آنچه داریم، دل‌خوشیم و آنچه را یافته‌ایم رب‌النوع ارباب است و چیزی جایگزین آن نمی‌شود. شاید هم دست مایه‌ایست برای تمام سوال‌های مقدر که بتوان برای همه آنها به یک جواب نسخه پیچید و شانه از بار مسئولیت خالی کرد. باری، این موضوع از شش جهت هم که محل منظر قرار گیرد، جز پای‌بندی به یک عقیده و تمایل به عدم دیگرگونی، چیز دیگری را به چشم نمی‌رساند. این ایستایی یک مفهومش این است که «مهم نیست» دیگران چه فکر می‌کنند و چه نظری دارند. ما با عقربه‌های کدام زمان از کار افتاده‌ایم و بر جغرافیای چه احساسی پا می‌گذاریم. هندسه افکار دیگران چقدر زوایای ذهن‌مان را مدرج می‌کند و آن را بازتر می‌کند. تاریخچه عمر گذران‌مان در کدام کوچه و بازار تورق می‌شود. مولانای وجودمان آیا شمسی را برمی‌تابد؟! جوابی برای هیچ‌یک از این جملات ندارم. سعی هم نمی‌کنم دست به توجیه بزنم. آنقدر پیچیدگی انسان بر ذهنم بختک انداخته که بر درست و نادرستی رفتار و کردارش، تشخیصی ندارم، مگر وجدان خود.

نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 10:56 توسط | |

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ی من

همون گهواره ای که خاطرم نیست
همون امنیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده ی قصه
همیشه دختر فقیرو می خواست

همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولی خیلی بزرگ تر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یک کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر، کجاست گهواره ی من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه می خواد

تو این بستر پاییزی مسموم
که هر چی نفس سبزه بریده
نمی دونه کسی چه سخته موندن
مثل برگ روی شاخه ی تکیده

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ی من

ببین شکوفه ی دل بستگی هام
چقدر آسون تو ذهن باد می میره
کجاست اون دست نورانی و معجز
بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی ، مریم پاک
چرا به یاد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراس و بی پناهی
چرا دامن سبزش چتر من نیست

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ی من

 


 

نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 18:26 توسط | |

یکی بود یکی نبود. غیر از همه او بود از ازل تمام حرف‌های ناشنیده و ناگفته. سرآغاز تمام قصه‌ها و گفته‌ها. و این که چرا بود را کسی جز خودش نمی‌دانست! و خودش چیزی نگفت تا بدانیم چرا بود. تا بود سکوت بود. از این به بعدش را هم نمی‌دانم چگونه خواهد بود. اما مهم این است که حرف اول قصه من او است. فرقی هم نمی‌کند از گذشته او چیزی بدانم. او شخص اول حرف‌های من است. روزی نشسته بود. در جایی که نمی‌دانم کجاست. میان سکوت و تفکر. در خودش شناور و با خودش آشنا. کارهای زیادی از دستش می‌آمد. می‌توانست خیلی چیزها بسازد. اما هیچ وقت سعی نکرده بود. نتیجه‌اش هم همین بود که تنها بود و سکوت و سکوت و تنهایی. اگر بگویم از این سکوت خسته شده بود اشتباه کرده‌ام چون دیگری نبود تا با او سخن بگوید. اگر بگویم تنهایی را دوست نداشت بیشتر اشتباه کرده‌ام چون بعدا خواهید دید که او هرچه کرد و هرچه ساخت برای این نبود که از تنهایی بیرون بیایید. و این طور که من قصه را می‌بینم او بازهم تنها ماند. اما آن روز که نمی‌دانم مثل این روز‌ها بود یا نه و آن ساعت که معلوم نیست از جنس همین ساعت‌ها باشد و آن جا که هنوز نمی‌دانم کجاست، همه چیز در شفافیت خود درخشیدن گرفت. هر آنچه بود ازمیان خود برخاست. من حتی می‌توانم ترنم مرموزی را که آن‌وقت بر خودش می‌پیچید را بشنوم. آهنگی که از حرکت محض برمی‌خاست. خوب دقت کنید چشم‌هایتان را ببندید و فقط حرکت را در نظر بگیرید. مهم نیست آنچه حرکت می‌کند چه باشد حتی یک کوه یا یک ذره اتم می‌تواند در این حرکت محور باشد. شما فقط به نوعی از ایستایی و بعد حرکت فکر کنید تا موسیقی این دیگرگون شدن را بشنوید. آهنگ آرامشی که به رامش‌گری از یک سکوت و سکون به اهتزاز می‌رسد. صدای خیزش یک حس. آوای یک تصور. چینش چند ذره در کنار هم. لغزش یک تفکر. موجِ سازش با آنچه هست، حتی با سکوت. موسیقایی که از تفکرتان برمی‌خیزد و بر ذهنتان فرود می‌آید و باز به اوج می‌رسد و در چرخشی شتاب می‌گیرد، می‌خرامد و می‌بالد. به آهستگی و سبکی بار سنگینی که در شدن و گشتن خود به افراط یک حرکت دچار است. ترنم یک شدن. شوق خیزش تبسم‌انگیز است و طربناک. شادی این شور غوغا می‌کند... ادامه دارد.

نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 11:24 توسط | |


Design By : Night Skin