گذار
دلنوشتهها
این ترانه سروده محمدعلی بهمنی است. که می توانید آن را از اینجا بشنوید 1. پيشداوري، ۲. دگماتيسم وجمود، 3. خرافهپرستي، 4. بهادادن به داوريهاي ديگران نسبت به خود، 5. همرنگي با جماعت، 6. تلقينپذيري، 7. القاپذيري، 8. تقليد، 9. تعبد، 10. شخصيتپرستي، 11. تعصب، 12. اعتقاد به برگزيدگي، 13. تجربه نيندوختن از گذشته، 14. جدي نگرفتن زندگي، 15. ديدگاه مبتذل نسبت به كار، 16. قائل نبودن به رياضت، 17. از دست رفتن قوه تميز بين خوشايند و مصلحت، 18. زيادهگويي، 19. زبان پريشي، 20. ظاهرنگري. برگرفته از سايت نيلوفر حکایتی است از عطار که عاشقی هر روز برای دیدار معشوق مجبور بود از روی عرض رودخانه بگذرد. یکی از روزها به معشوقش گفت خالی در صورت تو میبینم! عاشق تصدیق کرد و گفت اما امشب را از روی آب نرو که غرق خواهی شد. پرسید چرا؟ جواب شنید تا این زمان تو به من عشق میورزیدی و چنان دوستم داشتی که عیب مرا نمیدیدی و اینک که واقف به عیب من شدی، معلوم است عشق در تو سرد شده است. تو این مسیر دشوار را فقط با نیروی عشق میپیمودی. یک. این حکایت در قصه عشق نمیگنجد. دیدن عیب، از سردی عشق نیست که آگاهی بر واقعیتهای موجود کار عشق است. عشق در دستگاه معرفتیش چشم واقعبینانه انسان را میگشاید و عاشق آگاهانه دست به انتخاب میزند. چشمانداز عشق ورای احساس و انظار عموم است و باید پذیرفت که عاشق در این نظرگاه معشوق را همانطور که هست میبیند و آنچه هست را عیب نمیداند. با هیچچیز در نمیافتد. کیستی را ارزش مینهد. و چیستی را پذیرا است. دو. بسیارند که عشق را در دو چهره زن و مرد تصویر میکنند که درست هم هست. اما اگر تنها و لابد عشق را در این دو و برای این دو ببینیم بهیقین به خطا رفتهایم و حق این بزرگ را ادا نکردهایم. آیا هستی مثنوی را عشق نسرود؟ آیا سیالیت جهان در این رفتن به سمت شدن و و حدت حرکت، در این شدن، نوعی عشق نیست؟ گاهی فکر میکنم ذرات نهان در خاک به بهانه عشق خورشید خود را به ریشهها میرسانند. گویا در این تغییر و تبدل نوعی شدن است. در روح هستی هرچیز میتواند عاشق باشد. حتی خاک و آب، ستاره و ساحل، اقیانوس و کهکشان، اوج یک عقاب و فرود دانههای باران و سکوت آسمان. همانطور که عشق کلمه را و کلمه انسان را و انسان عشق را آفرید و این چرخه تا هستی در جریان است در ما دور میزند. القصه اگر مرگ به خاموشیمان بکشد عشق از سوی دیگر بدراند حجاب.
صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنايي
صدات مياد ... اما خودت كجايي
وا بكنيم پنجره ها رو يا نه
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود
آخ ... كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي ديگه آشنا كرد
يه حرف يه حرف ‚ حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
كه صبح تا شب دنبال آب و نون بود
| Design By : Night Skin |

