تبليغاتX
گذار


گذار

دل‌نوشته‌ها

امروز دلم میخواست شاعر باشم. دوست داشتم گنجشک‌ها را بنویسم. آب و آتش را و یا حتی سکوت سال‌های انتظار را دوباره بیافرینم. سادگی را تنفس کنم. خودم را به زهدانی برسانم که مرا بپروراند. من، بزرگ شدن را عاشق می‌شوم. من منتظر کسی هستم. کسی که مرا عاشق شود و من برایش دیوانگی کنم. از عشق خسته‌ام. دارم همه چیز را بالا می‌آورم. نیم خورده سیب و عطش آرامیدن بر زمین و یک بستر محبت را غلتیدن. این روزها همه به من توصیه کرده‌اند "خودت باش" "برای خودت کاری بکن" اما من بلد نیستم. چقدر سخت می‌شود همان باشی که باید. کسی می‌خواهد عاشقش کنم. اما من می‌ترسم.همین‌ها که می‌گویند خودت باش همین‌قدر که بخواهی خودت بشوی از تو می‌گریزند.

هزار نکته باریک‌تر ز مو این‌جاست

می‌خواهم در گاهواره نوسان صدای کسی کودکی کنم. لالایی شب‌های شب‌پره‌هایی باشم که روز زیر آفتاب جان می‌دهند. می‌خواهم بزرگی‌هایم را تاتی تاتی راه بروم. هرچه می‌خوانم هیچ نمی‌شوم. من در خودم پژمرده شده‌ام. چشم‌های من خیسی ژاله‌ها را نمی‌فهمد. شبنم می‌برم برای قنوتی که مادر بزرگ زیر سفیدی چادر نمازش برایم گریه می‌کرد. باید خرزه‌ها را دوباره بو کنم و خون ببارم سال‌های بی‌کسیم را مبادا کسی بفهمد خودم را در سووشون این سینه کشته‌ام.. دیگر محض رضای که باید دل به سجده‌ای داد که تو را برنمی‌خیزد... در خیزش این روزها خیزابه دلتنگی‌هایی هستم که رگبارهای زمان را تاب نمی‌آورد...  

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 22:22 توسط | |

هوشیارترین بستر احساس زمینم

بیدارتر از آن که تو را خواب ببینم

خاموش‌تر از خاکم و آواره‌تر از باد

باید که تو را از هوس باغ بچینم

در سادگی گفتن این حرف همین بس

آن خاک از اندیشه تو زاده چنینم

درمانده خلق است اگر خُلق خوش ما

در باور احساس تو آواره‌ترینم

هرگز نرسد نعره این باده به افلاک

از جام تو افتاده بر این خاک جبینم

با هم حرم وحرمت و احرام شکستیم

از دیده تو پرده‌در و پرده نشینم

دل را ز سراب و عطش عشق سرشتند

نه آبم و آتش، نه از آنم نه از اینم

نازک زده‌ای دست بر این خلوت هشیار

نادیده و ناخوانده همینم که همینم

نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 22:4 توسط | |

 

کریستین چوبوک تنها گزارشگری است که درهنگام پخش زنده تلویزیونی دست به انتحار زد. وی در سال 1974 در هشتمین دقیقه از زمان پخش تلویزیونی تپانچه ای را در آورد و به مغز خود شلیک کرد. و مرد!

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 8:40 توسط | |

 

چطور شد که نشستم پای حرف‌های زنانه، خودش داستان جدایی دارد. اما وقتی گوش می‌کردم فهمیدم در حرف‌های ساده زنانه چیزهایی است که در قوطی هیچ فیلسوفی پیدا نمی‌شود. فلسفه زندگی، حق‌طلبی، چیزی که من نامش را "اسارت در آزادی" می‌گذارم وهزاران هزار مسئله لاینحل که مثل خوره بدنه خانواده‌های ایرانی را می‌خورد و هیچ‌کس بفکر نیست تا به درمانش برخیزد. همه حرف‌ها از این‌جا شروع شد، مادر یکی از دانش‌آموزان سال سوم آمده بود اجازه بگیرد تا روز اول اردی‌بهشت دخترش به مدرسه نیاید. علت غیبت: احضاریه دادگاه برای هفتمین بار جهت صدور حکم طلاق بود. دختر 17 ساله‌ای که خرداد سال گذشته به اصرار خانواده ازدواج کرده بود حالا هفت بار پا در مکان‌هایی می‌گذاشت که باید ادای آدم بزرگ‌ها را در بیاورد. جلوی قاضی بایستد و از حقش دفاع کند. فاطمه دختر خوب و درس‌خوانی است. زیبا و آرام. البته امسال کمی جسور و عصبی. جسارتش مرا برانگیخت تا خاطرات تلخش را بشنوم.

- ما از دو خانواده‌ایم که هیچ سنخیتی باهم نداریم. برخلاف سر و صورت بزک کرده و لباس‌های مد روزش مثل 30 سال پیش فکر می‌کند.

- چرا ازدواج کردی؟

- به اصرار پدرم.

- با هم حرف هم زدید؟

- بله. دو جلسه.

- همین‌قدر برای شناخت کافی بود؟

- نه. می‌بینید که خانم.

- ماجرا از کجا شروع شد؟

- از وقتی برای رفتن به منزل مادرش امتناع کردم. چون امتحان داشتم. ولی گفت باید بیایی. درس مهم نیست.

- خودش درس خوانده؟

- بله لیسانس. حسابداری.

- خب. بعد.

- اشک در چشمانش حلقه می‌زند. سرش را پایین می‌اندازد. انگشت‌هایش با گوشه میز بازی می‌کنند. کمی مِن و مِن می‌کند. سرش را به عقب برمی‌گرداند مبادا کسی حرف‌هایش را بشنود. آرام و شمرده و با بغض می‌گوید. کتکم زد.

- مگر عروسی کردید؟

- نه. توی خانه خودمان بودیم.

- و بعد...

- همین دیگه.. فهمیدم هرچی می‌گوید باید بگم چشم. هروقت مخالفت می‌کردم یا دلیلی می‌آوردم همین آش بود و همین کاسه. مادرش هم فقط می‌گفت: زن باید به حرف شوهرش باشه. هرچی رضا می‌گه گوش کن. اونم مثل باباش غیرتیه. من رو ببین. و جای زخم‌هایی را که در اثر کتک‌های سالیان قبل خورده بود را به من نشان می‌داد. حرف زدن هم فایده‌ای نداشت. هربار قول می‌داد اما بازهم نمی‌توانست خودش را کنترل کند. همین دیگه خانم.

این پا و اون پا می‌کند تا از حرف زدن و باز کردن بیشتر ماجرا طفره برود. هربار که جمله‌ای می‌گفت، برمی‌گشت و پشت سر یا این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کرد. با ناخن‌هایش بازی می‌کند. گاهی لب‌هایش را به دندان می‌گزد و پوستش را می‌کند. خودش را قوی نشان می‌دهد. می‌گویم برو. همین موقع یکی از مادرها وارد شد. با فاطمه سلام و احوال‌پرسی می‌کند. فاطمه که می‌رود رو به من می‌گوید. بیچاره! خووشگیلم هستا! می‌دونی که؟

-سرم را تکان می‌دهم.

- بدبخت شد دیگه. حالا فقط باید بره دنبال درس خوندن.

- دلش می‌خواهد تمام زندگی این دختر را برایم بگوید. اما خودم را مشغول می‌کنم. غیبت دخترش را موجه می‌کند. علت غیبت: نامزدی دخترش است. می‌گویم عجله نکردید؟

- با لهجه ترکی شیرینی می‌گوید نه. خیلی خوبنا. پیسره هم خونه داری هم ماشین. براش یه انگوشتر اوردی 500 هزار تومن‌یا. 500 تا هم سیکه میهریشه. چادرش را روی دهانش می‌کشد و پشت سیاهی چادرش می‌خندد. تابی به نیم تنه‌اش می‌دهد و می‌گوید: من که از باباش خیر ندیدم اما این خوشبخت میشی یا. خیلیم پول دارن. برمی‌گردد و جای خالی فاطمه را نگاه می‌کند و با سر و حرکت لبها و جمع شدن بینی‌اش به من می‌فهماند که چقدر فاطمه بی‌چاره شده است.

 

نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 15:14 توسط | |

كاش ديشب دستم را گرفته بودي و زير نور مهتاب بين ستارگان تاب مي‌دادي. بايد زمان در من حرکت کند. عقربه‌هاي نگاهم را بچرخان و احساسم را كوك كن مي‌خواهم تکانی بخورم. انسان‌هايي كه ديروز ديده‌ام امروز آدم‌هاي جديدي هستند. فردا آنها را نخواهم شناخت. من بازیگر نقش‌هایی هستم که برایم نوشته‌اند. دارم نقش امامزاده‌هاي معصومی را بازی‌ می‌کنم که جز معجزه کاری از دستشان برنمی‌آید. اما براي تو... حتي ازگناه هم شرم نمي‌كنم. آن روزها به ظاهر آدم خوبی بودم... اما همه‌اش يك دروغ بزرگ بود. من، من هستم؛ با تمام بدي‌ها و آن قلب كوچك و آرزوهاي بزرگ. آنقدر دوستت دارم که در ملک پادشاهیت خودت را کم بیاوری. دوستت دارم؛ نمی‌دانم چرا! شاید برای این همه زیبایی که آفریده‌ای. برای اینهمه سکوتی که خود را در آن ریخته‌ای. امشب دستهایم را به گردن ارابه‌ران مي‌اندازم و از صليب‌جنوبي تا جدي را به تاخت می‌روم. منتظرم؛ تا يك شب در كهكشان گل‌سرخ در چرخ و فلك راه‌شيري با هم بچرخيم و در ساحل نهرجنوب كمي ستاره بخوريم و نور سر بكشيم. دوست دارم به ستاره‌ها دست درازی کنم و هر شب یکی را در بغل بگیرم. تصميم دارم سینه‌ام را پر از ستاره کنم. می‌خواهم یک کهکشان احساس باشم. قول بده فردا شب مرا تا گردنه حيراني‌ها ببري و متعجبم كني.  

نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 0:2 توسط | |

اعتراف

اعتراف می‌کنم درصد اندیشگی در نوشته‌هایم تقریبا، یا منصفانه بگویم تحقیقا صفر است. باید برای این مسئله متاسف باشم یا خجل! یا هردو؟

  اگر این نیاندیشگی ریشه در "ندانستن" من دارد، باید بگویم اهمیت " دانستن" را نمی‌دانم. در علم به آنجا نرسیدم تا لذت کشفی را بچشم. سیاست در چشمم بازی شطرنجی است بدون شاه که چندین وزیر بر صحنه‌اش سیاست می‌کند. تاریخ هم رمانی است که هر ثانیه صدها فصل، آن را حجیم می‌کند. از فلسفه هم جز بودن را ندانستم. زیبایی هیچ علمی مرا مجذوب نمی‌کند. از هیچ سیاستی متنبه نمی‌شوم. عبرت هیچ تاریخی مرا به خود نمی‌آورد.. ای عجب! که فقط انسان را می‌دانم و حرکاتش را می‌فهمم. اوست که مرا بر می‌انگیزد. می‌شناسمش. به او عشق می‌ورزم. خنده و گریه، غم و شادی، عشق و نفرتش بشگفتم می‌آورد. این همان چیزی است که همه با آن زندگی می‌کنیم و از آن بارور می‌شویم.. برای همین زندگی در من اندک است و آن اندک نیز برای این است که بدانم، این تشت افکار و نداشتن اندیشگی  از عدم آگاهی من است به ارزش "دانستن" یا نداشتن اندیشه‌ای خلاقانه که شوق دانستن بیشتر را در من بیافریند.. ×

.............................

 

×نویسنده وبلاگ پرگار در خصوص نیندیشگی مطلبی را برایم ارسال کردند. خالی از لطف ندیدم که آن را در ادامه همین متن بیاورم. شاید در مقابله این دو متن پاسخی برای این سوال بیابیم: آیا همیشه آگاهانه می‌نویسم و اندیشیده قلم می‌زنیم؟

...................................................................

نیاندیشیدگی؟؟؟

آیا می‌توان بدون "نیاندیشیدن" هم نوشت؟ یعنی کاری که شما می‌گویید کرده‌اید؟ اصولا امکان نوشتن بدون "اندیشیدن" وجود ندارد.

یک پروسۀ "نوشتن" برخوردار است از کنار هم قرار دادن هزاران سیگنال و علامت و نشانه. نشانه‌هایی از گنگ گرفته تا روشن. اما چرا ما عادت داریم که "اندیشیدن" را صرفا در مورد برخی از کنش‌های ذهنی بکار ببریم؟ بی‌هیچ توجهی به مرز آنچه که "اندیشگی"‌ست، با آنچه که بقول شما "ناندیشگی"ست؟ کجاست این مرز؟ آیا شعر سرودن می‌تواند بدون اندیشیدن باشد؟ آیا تشریح دلتنگی‌های عاطفی، نیازمند "اندیشیدن" نیست؟ آیا خود "عشق" نوعی از "اندیشه" نیست؟ چگونه می‌توان عواطف را بصورت خام بیرون داد؟ مگر نه این است که چنین عواطف خامی تنها بصورت "نعره" و "عربده" و "خنده" و "گریه" و حالت‌های چهره بیان می‌شوند و همگی در مرحله پیش از "سخن" هستند؟ بمحض این‌که این خامی بخواهد اندکی برای انتقال به دیگران "پخته" گردد، نیازمند "اندیشیدگی" خواهد بود.

چگونه باید این "خام"ها را "بپزیم"؟، و خود بهتر می‌دانید که حتی "پزاندن" یک "خام" از این‌که  برای کدام "مخاطب" صورت می‌گیرد، متفاوت است از پختن همان خام برای مخاطب دیگر، و این خود یعنی "شناسایی یک وضعیت خاص" که کاملا یک روند "اندیشدگی"ست.

احتمالا این گناه من و شما نیست، پیشینیان‌مان که عادت داشته‌اند انواع و اقسام "تقابل‌ها" را اختراع کنند، آن‌چنان از تقابل "اندیشه" و "عاطفه" سخن گفته‌اند که ما نیز این تقابل را باور کرده‌ایم. در حالی‌که باید به سوالاتی مقدماتی اندیشید: کدام اندیشه "عاری" از عاطفه وجود دارد؟ و کدام "عاطفه" انسان معاصر بدون تاثیر "اندیشه" همچنان "خام" مانده است؟ حتی بنیادی‌ترین کنش و واکنش‌های عاطفی ما بی‌تاثیر از "اندیشه"‌های ما نیستند.

چرا در برابر کمد لباس می‌ایستیم و تامل می‌کنیم که چه بپوشیم؟ مگر لباس پوشیدن تابعی از "ذوق و سلیقه" نیست، و  آیا این خود نشان نمی‌دهد که ما برای "ذوقیات" نیز می‌اندیشیم؟

منتها گاهی این اندیشیدن در جایی‌ صورت می‌گیرد بنام "ضمیر ناخودآگاه" که اتاق فرمان، "ضمیر خودآگاه" ماست. کنش‌های این حوزه، چندان برایمان روشن نیست و طرفه آن‌که غیرقابل دسترس نیز می‌نماید. اما کیست که نداند ریشه‌ها و بنیان‌های اندیشیدن ما در همان "ضمیر ناخودآگاه" است. این‌جا بخش مهم "اندیشیدن" ماست. همان‌جایی‌ست که همه مرزهای کنش‌های ذهنی در هم فرورفته‌اند.

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 18:12 توسط | |

می‌خواهم صفحه را پر کنم از "هيچ". از پوچی احساس. من دردورترين نقطه زمين ايستاده‌ام. اينجا آخر دنياست. پاهايم را تا افق‌های دور کشيده‌ام. دست‌هايم صليب‌وار وجودم را تا مشرق و مغرب می‌کشد. سرم به بالاترين نقطه تنم وصله شده است. آب دهانم به اسارت حنجره‌ام درمی‌آید. این چشم‌هاي من هستند که در بلندای ديدگانم بهت‌زده خيره مانده‌اند. تارهای حنجره‌ام مرده‌اند. تمام نيرويم را از نوک انگشتان دست و پا، حتی نوک موهای سر و سینه‌ام جمع می‌کنم. احساسم را با تمام قدرت از سينه بيرون می‌کشم تا فضا را به لرزه درآورد فريادی که می‌گويد:

 

"من هيچم زاده هيچ"

و...

و حالا...

 

چقدر مچاله می‌شوم. ‏مچاله‌تر از غنچه‌های پژمرده روی شاخه‌های سوخته زيرآفتاب تابستان. مچاله‌تر از پوچی احساس يک کرم له شده زير دست و پا. مچاله‌تراز کاغذهای باطله درون سطل زباله رفتگران.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 10:44 توسط | |


Design By : Night Skin