تبليغاتX
گذار


گذار

دل‌نوشته‌ها

صبح که بیداری هایم را بیدارتر شدم باز تو بودی و یک دینا تنهایی‌هایی که مرا با سکوتش سلام می‌داد. گفتم نامه‌‌ای بنویسم به خودم شاید دست بردارم از این همه دل تنگی که تو را به عذاب آورده.. شروع کردم، باز سطر اول به نام تو و به یاد تو آغاز شد

سلام عزیزِ روزهای خوشی و ناخوشیم؛

نمی دانم چندمین روز است که خالی از تو قدم می‌زنم روی احساسم و بدون تو می‌دوم روی خط عقل و باز دیوانه‌تر از همیشه حوالی تو پرسه می‌زنم. این چندمین ساعت از سرگشتگی‌های من است که دارم دنبال تو می‌گردم در حاشیه خیابان‌ها و کوچه‌ها حتی دیوارها را عقب کشیده‌ام.. و جاده‌ها را پس زدم و نبودی. در توهم دود آلود این روزهای ابری برای شرجی چشمهایم آلاچیقی ساختم از رویاهای با تو بودن هر روز در آن می‌نشینم و با خودم خلوت می کنم.. نمی دانی چقدر حرف برای گفتن داریم، من و خودم.. گاهی من می‌گویم و او می‌گرید و گاهی او می‌رقصد و مرا بی‌تاب می‌کند.. هرم تنش را روی شانه‌هایم می‌ریزد و نگاهش را تا عمق جانم می‌سوزاند.. نفس من بند می‌آید و هن هن کنان مرا تا آن طرف کوچ چلچله‌ها می‌کشاند.. هر روز مرا به پیاده روی می‌برد او می‌دود و من بدنبالش آسمان را گریه‌ می‌کنم. آخرین ساعتهای هر روز می‌رسیم به همان اتاقک خاموش.. هنوز هم آن دو یا کریم هوای پشت پنجره اتاقم را ترک نکرده‌اند.. آنها هم داغدار روزهای بی‌کسیشان شده‌اند.. صدای جیک جیک لانه‌شان نمی‌اید.. گاهی صداهای مبهمی را می‌خوانند شبیه ناله‌های مادر بزرگ وقتی زیر پتو، تنهایی خانه‌اش را گریه می‌کرد.. من سطر چندم نامه‌ بودم که یادم رفت حالت را از لک لک‌ها بپرسم؟ و برایت عطر رازیانه بفرستم .. دیروز ریحان می‌چیدم از باور کوچه‌های خالی کنار پارک.. امروز از خلوتی خیابانی گذشتم که بارها عطر تنت را در آن ریخته بودی.. بی حرف آه می‌کشیدم هوای غم گرفته پاییز را.. همه می‌گویند بیمارم،‌ اما حساسیت این فصل بهترین بهانه برای پلک‌های متورم و سرخی چشمهای من است.. تو مرا می‌فهمی، چرا باید از خودم بنویسم وقتی همه چیزم تویی.. من از پیراهن چاکی پاییز می‌آیم.. با موسیقی خش خش برگها که در تارهای زمین زندگی را مویه می کنند.. من از حجم آسمان گریخته‌ام و خودم را به اقیانوس درد هایی زمین می‌ریزم.. هر روز از لطافت خاک آفریده می‌شوم و در طراوت آب رشد می‌کنم.. سال‌هاست روحی در من به بلوغ می‌رسد که از من بارور نمی‌شود.. چندین هزار ستاره و کهکشان را می‌شناسد که من از هیچ کدام سر در نمی‌آورم... اما رفتن را می‌فهمد.. من باید سطر ببافم در قالی های رنگ و رو رفته‌ای که از دست‌های بی جان زنی قیمت پیدا کرد که عسل چشمهایش را در نگاه فرزندانش می‌ریخت تا گرسنگیشان را سکوت کنند.. من باید سطر ببافم برای سبدهایی روی دست دخترکانی سیاه چرده که خیابان میرداماد تا ولی عصر را بالا و پایین می‌روند. می‌بافم و بالا نمی‌رود این نیم تنه بر عریانی تن من تا از چشم نامحرم بپوشاندم و گرمم کند یک زمستان سرد را در گیر و بند نداریهای یک عمر دبیری و خون به روح نوجوانانه ریختن و گریختن از حقیقتی منحوس.. کم نیست بذاق دهانی که تار بتند بر ایستایی دیوارها و خود را محبوس کند در ماندنی که برای آن زاده نشده... من لیس می‌زنم بر زخم کهنه دلم شاید شفا گیرم از آبی که گِلم را با آن سرشته‌اند. سرنوشت این متن نانوشته‌ای که راز گلوی بریده بریده‌ام را می‌داند.. من محکومم که در خود فهمی‌هایم، دیگران را شریک غم از دست رفته زمانی می‌دانم که از آن جا مانده‌ام.. چون مترسکان؛ کلاه سیاه بر صورت بی‌مغزم گذاشته‌ام و تا می‌توانم دستهایم را می‌کشم تا از آن من باشد این خانه‌های بی سقف و بی در و پیکر.. کلاغ‌ها از من می‌گریزند و من از آنان گریزانم .. کتی بزرگتر از حجم تنم را بر شانه‌هایم ریخته‌ام تا نبود تنم را حس نکنم.. و تا همیشه برپایی بایستم که مرا از خودم دور نمی‌کند.. می‌رقصم در قارقار پاییز، لابلای انگشتان باد که تورم صورتم را نرم می‌گذرد. من ایستاده‌ام رو بروی نسیمی که از کانون دانستن می‌آید و بر من سبقت می‌گیرد.. فلسفه‌ای که حزن خنده و شوق گریه را نمی‌داند به چه کار عشق می‌آید تا از استنتاخ حرفهای منطقی قدم پس کشد.. نحیف می‌شود اندام عشق در چاقی بی‌رویه فاصله‌ها..

تو ترنم ترانه‌ای در موسیقای اشک‌های من. مبادا از روی خطوط نگاهم عبور کنی و حجم اندوهشان را نفهمی.. ثانیه‌ها به من پشت کرده‌اند همان‌طور که همای ‌اقبال، همچنان که دنیا، همانگونه که آرام و قرارم را از من می‌برد دستهای ناگهان روزگار، طفلک دلم هنوز دست در حلقه انگشت تو داشت که بزرگ شد بدون آنکه بچگی کند هفت سالگیش را و بدود زمین خوردن‌هایش را. چه زود بالغ شدم در نگاه تو و از خودم فاصله گرفتم.. گرچه هنوز دل به بازیگوشی‌ نداده‌‌ام. بازی بلد نبود دلم. رنگ به رنگ شد رنگین‌کمانی که آسمان از نمناکی سینه‌اش برایم ساخت. و مبادای تقویم من چه زود رسید تا رفتنت را درشت و سیاه با حروف 14 بنویسد بر تابلوی ذهنم و تمام هفته را تعطیل اعلام کند برای چرند و پرند‌های دیروز. هر روز تقویمی از نو با سر رسید خورشید نوشته می‌شود، از سمت مغرب چشمان تو تا شرق بی‌تابی دستهای لرزان من. باز دلم این همه گفته را طاقت نمی‌آورد و می‌بارد درجغرافیای خشکسالی‌هایی که زیر چتر آسمان افتاده ‌است.. من منتظر ثانیه‌‌های مضطربی هستم که در سرم تیک و تاکشان را وقیحانه فریاد می‌کشند.. می‌خواهم برقصم دیوانگی‌هایی را که از مرز بایدهای من می‌گذرند و تمام نباید‌ها را به تمسخر می‌گیرند.. یکی باید بت شکنی کند برای عشق‌های ساختگی این مردم.. سامری‌هایی که بز و بزغاله را با سکه زر اندود خورشید و نقره فامی ماه تاخت می‌زنند.. من دریا می‌آورم برای عصای دستهایت تا بشکافی سینه نامحرم را در عبور نیل از چشمهای معصوم عشق.. من هر شب خواب می‌بینم دلدادگی‌های تو را در شوق ملموس تنت که می‌گریزی از شور مستی‌های من.

زندگی چیست؟ قراری بی تاب. یا شوق ملموس دستان کسی را دیدن؟ یا تب هذیان ‌های دل من ؟ شايد پشت اين پنجره کسي است شبيه شعر .. که مثل من به درد کلمات مي‌انديشد..

نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 19:59 توسط | |

چطور من اشتیاق این لحظه‌ها را طاقت آورده‌ام؟

خشک می‌شود این بغض در گلوی تر من و فرو نمی‌رود آب خوشی از نازکای نیزارهایی که به مهمانی رقص انگشتان تو می‌آیند. بیا بریز گل‌ واژه‌هایت را لابلای بلوای تنم. این روزها روز پژمردگی گلهای روسری سبز آبی من‌اند. بگو که هر شب تا سحر بخلوت من سر می‌زنند چشمهای تو. باید بی‌وضو نماز خوانده باشی این اذان را که به گناه لبهای من آغشته می‌شود.. من دارم بو می‌شکم اذان مغرب را از غروبی که پشت پیراهن تو به سیاهه شب می‌رسد. دارم ستاره می‌بینم روی سقف چشمهای تو. بگذار بازی در آورد این روسری زرد و سبز و آبی و لیز بخورد روی دستهای نسیمی که از سمت خنکای تن تو بر آن می‌وزد.. بگذار در بی‌تابی دستهای تو سرخ شود پشت گوشهایم که نرمی دستهایت را می‌فهمد و به روی خودش نمی‌آورد. بریز شانه‌هایت را بر ایستادگی تنم شاید کبوتر عشق پرپر بزند این همه خوشبختی را در لابلای انگشتان ناگهان تو .. باید بیرون بریزم از خودم هلهله ترنم بارانی که در بی تابی تیک تاک ساعت. من دارم می‌سوزم اشتیاق این بودن را بر خطوط موازی که ما را از هم دور نمی‌کنند. من قربانی دستهای توام وقتی پاهای تو غروب جمعه سجده ‌بازار لبهای من بود. وقتی انگشتانت را در پیچ و تاب موهایم می‌ریختی و دل نمی‌کندی تا بگذاری و بگذری از جزر و مدی که تنم را به ساحل زمین می‌ریخت تا آرام بگیرد. من دارم باز تصویر تو را برای چشمهایم می‌سازم، در آینه‌ای که از او هم شرم نمی‌کنم تا احساسم را بر عقلم بکوبم و او را تسلیم خواسته‌هایش کنم. هر روز صبح به یاد عسل چشمهایت روزه خواهم بود تا شیرینی لبانت را برایم هدیه بیاوری. من دارم سراسیمه به سمت تو می‌وزم در اندیشه‌ای که آنی مرا رها نمی‌کند. کم نیست قفس‌هایی که برایم آورده‌اند، حالا باید در قفسی که خود تن به آن داده‌ام، بنشینم و پروانگی‌های تو را ببینم که بی من چه معصومانه خودت را گرد من می‌چرخانی مبادا بیش از این سر ریز کند اشک‌ها از سراب چشمهایم که تو را دور می‌بیند و باز می‌بارد بر برآمدگی گونه‌هایی که با شرم از تو گفتن چون سینه زغال‌های آتش گرفته سرخ می‌شوند. بر من حرجی نیست و باید بنوشم در کویر از هرچه دارم که من جز تو ندارم؛ حتی اگر دریغ کرده باشی شیرینی سخت را از کام تلخ من...

چند روزی است که نسیم از حاشیه انگشتان تو بر متن تنم می‌ریزد.. بگردان پرگار انگشتانت را دورادور نرمی اندام من تا بریزم بر تو حرارت تب کرده دستهایم را که همراه موسیقای نوشته‌هایم زیر گوش تو نجوا می‌کنند.. باید سبز ببافی پاییز را بر زمستان تن من تا نیلوفرانه دستانم را بر گرد تنت بپیچانم و گردن بکشم بر دیوار شانه‌هایت. باید گرمی نسیم تنم را کنار گوشهایت زمزمه کنم. بریز غزل‌های ناگفته پیچ و تاب موهایم را در ساز انگشتهایت، وقتی آن‌ها را می‌لرزانی. بریز نگاهت را در مویه آرام نگاهم. چه ساز غریبی در دشتی آوازت می‌ریزی که در ناگهان کلمات من ترانه می‌شوی.. چه کسی می‌فهمد که این همه را بی تو می‌نویسم؟ چه کسی می‌داند که من سرد می‌سوزم در بستر بی‌آغوشی‌هایم؟ بگذار دلخوش باشم با متن‌هایی که دستهایم برایت می‌آفرینند و مرا با یادت تو هنوز سبز نگه‌ می‌دارند.. می‌خواهم بازهم بنویسم این همه دیوانگی را که کوچه و پس کوچه‌های ذهنم را به تمسخر گرفته است. بگذار بخندند این عابران پا برهنه بر عریانی افکار من و لذتها یشان را هلهله کنند در هیاهوی خندهای دیروز من. دیگر چه فرقی می کند تو کجا باشی و سر بر جغرافیای کدام قاره بگذاری وقتی دریای کلمات در اسارات اقیانوس افکار من است و حاشیه هیچ فلاتی تن به ساحلش نمی‌دهد. حرم تنت را به هرم نگاهم دخیل می‌بندم. دارم خم می شوم روی زانوهایی که برای آوارهایم پایه شده اند. بیا که دیگر شکستگی‌ام درمان نمی‌شود. زندگی تمام بازیهایش را برای من در آورده و من بازنده تر از همیشه تاس می‌اندازم تا شش بیاورم برای روز ششم هفته‌ای که خودم را گم کردم.. بایست روبروی ابهام آینه‌هایی که تو را به من نشان می‌دهند. باید تعجب کنم از این بازتاب‌های بی‌فرجام. باید یکی فصلی بیاورد برای خشکسالی ماههایی که خالی از ریزش باد و باران است و درختهایش از نگاه مردم سبز می‌شود. من دیگر زیر هیچ بارانی خیس نمی‌شوم و با وزش هیچ بادی نمی‌لرزم، من گم شده‌ام یکی باید دست کودک احساسم را به من برساند.. فصلی بسازم از آینه ها، آفتابی بیاورم از جنس آب، آبی از جنس هزار رنگ روزگار.. یکی قرار است مرا صدا بزند در پنجره‌ای از جنس نور و شیشه. باید مواظب شرجي چشمهایم بمانی یکی دارد باورهای مرا زنده بگور می کند..

 انگشتان کسي امشب کلمه مي‌بافد در تا رو پود حروف. يکي مي‌آيد تا دست کودک احساسم را به من برساند. اين پنجره مي خواهد مرا در آغوش مهربان کسي بريزد که شاید سال‌هاست يک آسمان از من فاصله گرفته. بيابان پشت اين پنجره دل تنگي هاي مرا زوزه مي‌کشد.. من دارم دين و دنيايم را مي‌فروشم به کلماتي که از او و براي او مي نويسند.. من خستگي هاي اين سالها را خسته مي شوم . وعده خوبان يکي وفا نکند. چرا نمي رسي به اضطراب چشمهايم وقتي که اين ساعتها را مي لرزم در اضطراب نرسيدنت. کي مي رسي به بلواي تنم .. من ثانيه ها را دقيق شمرده ام ساعت من بوقت آمدن تو بر صفحه مي‌ريزد. نرد مي بازم در صفحه شيشه ساعت تا ده بياورد تاس باخته من در بيداري عقربه‌ها ديوانگي کردم .که فکر مي کردم اشتياق رفتنت را طاقت مي آرم بايد براي تو بازي در بياورم و روي گلويم بايستم تا فرياد دلم را نشنوم صبور ي هاي م را نمي فهمي من مي خندم به ساده دليم که باور کرده بود حرفهايت را از دل برود هر آنچه از ديده برفت بازيم دادي و من بازي بلد نيستم. من هیچوقت نتوانستم خودم را از چشمهای تو پنهان کنم من همیشه پشت سر تو قایم می‌شدم.

نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 11:15 توسط | |

Flower
نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 13:13 توسط | |


Design By : Night Skin