گذار
دلنوشتهها
صبح که بیداری هایم را بیدارتر شدم باز تو بودی و یک دینا تنهاییهایی که مرا با سکوتش سلام میداد سلام عزیزِ روزهای خوشی و ناخوشیم؛ نمی دانم چندمین روز است که خالی از تو قدم میزنم روی احساسم و بدون تو میدوم روی خط عقل و باز دیوانهتر از همیشه حوالی تو پرسه میزنم تو ترنم ترانهای در موسیقای اشکهای من زندگی چیست؟ قراری بی تاب چطور من اشتیاق این لحظهها را طاقت آوردهام؟ خشک میشود این بغض در گلوی تر من و فرو نمیرود آب خوشی از نازکای نیزارهایی که به مهمانی رقص انگشتان تو میآیند. بیا بریز گل واژههایت را لابلای بلوای تنم. این روزها روز پژمردگی گلهای روسری سبز آبی مناند. بگو که هر شب تا سحر بخلوت من سر میزنند چشمهای تو. باید بیوضو نماز خوانده باشی این اذان را که به گناه لبهای من آغشته میشود.. من دارم بو میشکم اذان مغرب را از غروبی که پشت پیراهن تو به سیاهه شب میرسد. دارم ستاره میبینم روی سقف چشمهای تو. بگذار بازی در آورد این روسری زرد و سبز و آبی و لیز بخورد روی دستهای نسیمی که از سمت خنکای تن تو بر آن میوزد.. بگذار در بیتابی دستهای تو سرخ شود پشت گوشهایم که نرمی دستهایت را میفهمد و به روی خودش نمیآورد. بریز شانههایت را بر ایستادگی تنم شاید کبوتر عشق پرپر بزند این همه خوشبختی را در لابلای انگشتان ناگهان تو .. باید بیرون بریزم از خودم هلهله ترنم بارانی که در بی تابی تیک تاک ساعت. من دارم میسوزم اشتیاق این بودن را بر خطوط موازی که ما را از هم دور نمیکنند. من قربانی دستهای توام وقتی پاهای تو غروب جمعه سجده بازار لبهای من بود. وقتی انگشتانت را در پیچ و تاب موهایم میریختی و دل نمیکندی تا بگذاری و بگذری از جزر و مدی که تنم را به ساحل زمین میریخت تا آرام بگیرد. من دارم باز تصویر تو را برای چشمهایم میسازم، در آینهای که از او هم شرم نمیکنم تا احساسم را بر عقلم بکوبم و او را تسلیم خواستههایش کنم. هر روز صبح به یاد عسل چشمهایت روزه خواهم بود تا شیرینی لبانت را برایم هدیه بیاوری. من دارم سراسیمه به سمت تو میوزم در اندیشهای که آنی مرا رها نمیکند. کم نیست قفسهایی که برایم آوردهاند، حالا باید در قفسی که خود تن به آن دادهام، بنشینم و پروانگیهای تو را ببینم که بی من چه معصومانه خودت را گرد من میچرخانی مبادا بیش از این سر ریز کند اشکها از سراب چشمهایم که تو را دور میبیند و باز میبارد بر برآمدگی گونههایی که با شرم از تو گفتن چون سینه زغالهای آتش گرفته سرخ میشوند. بر من حرجی نیست و باید بنوشم در کویر از هرچه دارم که من جز تو ندارم؛ حتی اگر دریغ کرده باشی شیرینی سخت را از کام تلخ من... چند روزی است که نسیم از حاشیه انگشتان تو بر متن تنم میریزد.. بگردان پرگار انگشتانت را دورادور نرمی اندام من تا بریزم بر تو حرارت تب کرده دستهایم را که همراه موسیقای نوشتههایم زیر گوش تو نجوا میکنند.. باید سبز ببافی پاییز را بر زمستان تن من تا نیلوفرانه دستانم را بر گرد تنت بپیچانم و گردن بکشم بر دیوار شانههایت. باید گرمی نسیم تنم را کنار گوشهایت زمزمه کنم. بریز غزلهای ناگفته پیچ و تاب موهایم را در ساز انگشتهایت، وقتی آنها را میلرزانی. بریز نگاهت را در مویه آرام نگاهم. چه ساز غریبی در دشتی آوازت میریزی که در ناگهان کلمات من ترانه میشوی.. چه کسی میفهمد که این همه را بی تو مینویسم؟ چه کسی میداند که من سرد میسوزم در بستر بیآغوشیهایم؟ بگذار دلخوش باشم با متنهایی که دستهایم برایت میآفرینند و مرا با یادت تو هنوز سبز نگه میدارند.. میخواهم بازهم بنویسم این همه دیوانگی را که کوچه و پس کوچههای ذهنم را به تمسخر گرفته است. بگذار بخندند این عابران پا برهنه بر عریانی افکار من و لذتها یشان را هلهله کنند در هیاهوی خندهای دیروز من. دیگر چه فرقی می کند تو کجا باشی و سر بر جغرافیای کدام قاره بگذاری وقتی دریای کلمات در اسارات اقیانوس افکار من است و حاشیه هیچ فلاتی تن به ساحلش نمیدهد. حرم تنت را به هرم نگاهم دخیل میبندم. دارم خم می شوم روی زانوهایی که برای آوارهایم پایه شده اند. بیا که دیگر شکستگیام درمان نمیشود. زندگی تمام بازیهایش را برای من در آورده و من بازنده تر از همیشه تاس میاندازم تا شش بیاورم برای روز ششم هفتهای که خودم را گم کردم.. بایست روبروی ابهام آینههایی که تو را به من نشان میدهند. باید تعجب کنم از این بازتابهای بیفرجام. باید یکی فصلی بیاورد برای خشکسالی ماههایی که خالی از ریزش باد و باران است و درختهایش از نگاه مردم سبز میشود. من دیگر زیر هیچ بارانی خیس نمیشوم و با وزش هیچ بادی نمیلرزم، من گم شدهام یکی باید دست کودک احساسم را به من برساند.. فصلی بسازم از آینه ها، آفتابی بیاورم از جنس آب، آبی از جنس هزار رنگ روزگار.. یکی قرار است مرا صدا بزند در پنجرهای از جنس نور و شیشه. باید مواظب شرجي چشمهایم بمانی یکی دارد باورهای مرا زنده بگور می کند.. انگشتان کسي امشب کلمه ميبافد در تا رو پود حروف. يکي ميآيد تا دست کودک احساسم را به من برساند. اين پنجره مي خواهد مرا در آغوش مهربان کسي بريزد که شاید سالهاست يک آسمان از من فاصله گرفته. بيابان پشت اين پنجره دل تنگي هاي مرا زوزه ميکشد.. من دارم دين و دنيايم را ميفروشم به کلماتي که از او و براي او مي نويسند.. من خستگي هاي اين سالها را خسته مي شوم . وعده خوبان يکي وفا نکند. چرا نمي رسي به اضطراب چشمهايم وقتي که اين ساعتها را مي لرزم در اضطراب نرسيدنت. کي مي رسي به بلواي تنم .. من ثانيه ها را دقيق شمرده ام ساعت من بوقت آمدن تو بر صفحه ميريزد. نرد مي بازم در صفحه شيشه ساعت تا ده بياورد تاس باخته من در بيداري عقربهها ديوانگي کردم .که فکر مي کردم اشتياق رفتنت را طاقت مي آرم بايد براي تو بازي در بياورم و روي گلويم بايستم تا فرياد دلم را نشنوم صبور ي هاي م را نمي فهمي من مي خندم به ساده دليم که باور کرده بود حرفهايت را از دل برود هر آنچه از ديده برفت بازيم دادي و من بازي بلد نيستم. من هیچوقت نتوانستم خودم را از چشمهای تو پنهان کنم من همیشه پشت سر تو قایم میشدم.
| Design By : Night Skin |

