تبليغاتX
گذار


گذار

دل‌نوشته‌ها

 

نمی توانم دروغهايم را زیبا بنویسم. یا گریه‌هایم را بخندنم. نمی‌توانم لبهایم را روی صورتم چنان بکشم تا کسی بوجد آید و من در دلم گریه کنم. راستی، چرا نباید خودم باشم. امروز کسی می‌گفت غمگین نباش؛ برای من کمی بخند. صبر کردم؛ برای لبخندزدن چه چیزی لازم بود که من در آن لحظات نداشتم! بین دو محذوریت فشرده شدم یا باید دروغ بخندم و یا گریه‌هایم را بلند لبخند بزنم. چرا نمی‌شود خودمان باشیم در لحظاتی که بیشتر از هر وقت دیگر به خودمان نیازمندیم. گریزی از این ناگزیری نداشتم، مي‌خنديدم تنها برای دل خوشی او. حس می‌گرفتم تا بخندم. لبخندي دو جانبه. همیشه زنان در پرده آخر از يك هم آغوشی نیاز عاطفیشان برانگیخته می‌شود تا از دوست داشته شدنشان اطمينان حاصل كنند، براي همين مجدد صحنه پردازي مي كنند. این همان حقیقت‌یابی است، اگرچه هیچ‌وقت هیچ زنی نتواند به واقعیت آن برسد. برخلاف او، مرد رو به سردی می‌رود و سعی دارد صحنه را ترك کند. انگار همه چیز یک شوخی بیش نبوده است.[1]اما در صحنه اول، مرد هرچند سعی کند از لرزش و شرم چشمان یک زن بگريزد خود بیش از او تن به دام میدهد و پیش از آنکه او را اسیر کند، صید می‌شود.. و زن برخلاف خواسته‌هایش که دوست دارد به اسارت رود در آن لحظات حربه بکار می‌برد كه لحظات كندتر پيش رود تا او این همه خواستن را بفهمد. هرچه او بیشتر می‌خواهد او جذابتر می‌شود. این سعی در هرچه سریعتر رسیدن دارد و او میل به آرام قدم زدن در جاده‌هاي طنازي.. در پرده اول اين نمايش مرد خودش است، تمامی یک خواستن و رسیدن به هر صورت ممکن. اما اگر لحظه‌ای بتواند پا پس بکشد، زن "خودش" می‌شود و مرد وقتی "خودش" است که به تمام خواسته‌هایش رسیده و حالا مجبور به بازیگریست تا لو نرود.. شاید این زیباترین دروغ‌هایست که یک مرد بعد از يافتن، به خود و آن دیگری می‌گوید.. درست همان کاری که من باید می‌کردم باید میان گریه‌هایم خود را می‌خندیدم. باید می‌خندیدم حتی وقتی اشک می‌ریختم و او در فکر شادي‌هاي من بود.. یقینا این من نبود که می‌خندید، او بود که در من دروغ می‌گفت تا برای او لبخند بزنم.. مثل دروغ‌هایي از جنس خواستن و نخواستن...

من خندیدم بلند بلند چون او می‌خواست. از همین دروغ کوچک شروع شد. خنده‌‌ای که برای دلخوشی او می‌زدم. خندیدم بازهم بلندتر و واضحتر. گریه‌هایم را بلند قهقه می‌زدم آنقدر که بین هیاهوی صدایم گم می‌شدم تمام غمهایم می‌خندیدند. تمسخر آنها را می‌فهمیدم و می‌گریستم اما بخاطر او بلندتر ‌خندیدم. هرچه بیشتر می‌خندیدم صدای تمسخرهای غم در من فرو کش می‌کرد. کم کم حس ‌کردم دارم روی دستهایم بلند می‌شوم. گردن می‌کشیدم درست مثل معاشقه یک زن قبل از هر عیش. قد می‌کشیدم و یک سر و گردن از خودم بلندتر می‌ایستادم. برخودم کاملا مسلط می‌شدم. حجم آسمان را با همه فراخیش می‌فهمیدم. این من بود که می‌خندید مستانه نه برای آنکه کسی از من خواسته بود تا لبخند بزنم فقط برای آنکه داشتم با این دروغ بزرگ با غم‌های درونم می‌جنگیدم و به پیروزی می‌رسیدم. او شکست می‌خورد و من روی دستهای خودم بلند می‌شدم، صورتم از روی نسیم لبخند می‌گذشت و حجم فضا را در زیر امواج خنده‌هایم کوچک می‌دیدم و هرچه بیشتر به تلاطم می افتادم او بیشتر در من محو می‌شد.. بعد، سکوت کردم. سکوتی  با شادی. خوشحال بودم که با این دروغ توانسته‌ام خوب نقش بازی کنم. تا شادیم را باور کند. لبخندی که برای من و او آرامشی هرچند موقت را آورده بود. لبخندی دوباره روی لبهایم می‌نشست شبیه همان خنده‌های لطیف و زنانه خودم بدون هر گونه تظاهر و بازیگری و یا دروغی. از خودم خرسند بودم. این لبخند واقعی‌ترین خنده‌ای بود که بر لبم جاری میشد.. شاید تمام دروغ‌ها برای رسیدن به همین آرامش است... من فکر ‌کردم کاش راه گريزي از اين ناگزيري بود. اما خودم ‌گفت شاید گريز در ناگزيري است.. 

 



[1] . فصل 4 از بخش 5 کتاب شوخی. متن کامل آن را از اینجا بخوانید.. خوابگرد


 

 
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 20:1 توسط | |

آمدی درست وقتی که باور نمی‌کردم باید اینجا باشی. آمدی وقتی شبستان را پر کرده بودند از بوی نفاق و درویی وقتی نوشته‌ها بوی مردگی می‌داد و خنده‌ها در نیشخند کش‌دار هرزگی رنگ می‌باخت. من با تو اشهد می‌خواندم در سرزمین زنبورها و با تو می‌سرودم یگانگی نور را در تراوش آن همه آسمان که پشت سر مردگی‌هایم آبی نریخت و برای دلخوشی مادربزرگها آینه‌ای نیاورد تا آمدنم را انتظار بکشند. هنوز سر از پیله‌گیهایم در نیاورده‌ام و تو به دنبال پروانگی‌هایت می‌پری. چقدر بنویسم و تو سکوت بخوانی از اندیشه بیمارمن. من از سکوت می‌ترسم. گرچه از مرگ و عدم نمی‌هراسم. سکوت تو بي‌تابم مي‌کند. سخت است که خدا؛ این سکوت بزرگ هستی مرا لال بخواهد. کجایی؟ عمریست بشر در تیه اندیشه فریادت می‌کند!

می‌دانی که او برای شتاب من قانونی ننوشت اما تو بگو منشور آبان تبصره کدام ماده قانونی است که مرا به دار افکار پوسیده این مردم می‌کشاند تا بر سر نیزه‌های جهالت سربدار شوم. نه تو قانون‌گذار خوبی هستی و نه من همشهری درستکاری. شاهد نیاور شعرهای حافظ را که خود رندانه دل می‌باخت و ساقی بر سریر دین می‌نشاند:

رضا به داده بده وزين جبين گره بگشا

که بر من و تو در اختيار نگشاده است

من در شب نشسته‌ام نگاه مي‌کنم تا جاده نيلوفری روز را در گردنه نسرين سر برگرداني با تبسمي که از آن من است. "می‌روم اما.. کسی در من سر برگردانده است و تو را"(۱) دل نگران است .. پوسیده است ریشه زندگی در تکاپوی قحطستان آن گونه بودن‌ها.. مرا به ذهن فردایی گره می‌زنند که هیچ معجزه‌ای در ضریح فولادیش اتفاق نمی‌افتد و در آهن قراضه‌های ذهن‌های منجمد به سمت رباتیک‌هایی گام برمی‌دارم که وجودم را به سردی وجودشان پیوند می‌زنند. دارم دور می‌شوم دور و کدر و نامفهوم. جسم خاکستری رنگی که در حجم فضا کم رنگ می‌شود.. ما بزه‌کارانی هستیم که در دارالتادیب نوجوانی سرکوب خشک مسلکی‌های شرم‌زده تدینی شدیم که باید تاج بر سر می‌گذاشت و شاهانه زمام زمان را بدست می‌گرفت. همان بهتر، باید زمان در ما سرعت می‌گرفت. تا بفهمیم در حجمی‌ از اعداد و ساعات غوطه وریم بدون آنکه گامی از دایره خود بیرون گذاشته باشیم. بازهم فریب بازهم نفاق بازهم همانیم که بودیم و درجا می زنیم راه های نرفته را در صراط المستقیمی که فرشتگانش جسم‌های خاکستری را از سیاه و سفید تشخیص نمی‌دهند.. باید بلند بخوانیم افکارمان را از حنجره ناسور روزگار.. اگر هم خوش نداریم اما ناچاریم از خواندن و ناگزیر از شنیدن..   

(۱). برگرفته از سایت سارا شعر..

 

نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 20:4 توسط | |

 

حالا من بی‌حنجره‌تر از همیشه سکوت را در تارهای کلمات می‌ریزم تا نام کوچکم را بلند فریاد کند. بگذار بنویسم، بی‌ربطهایی را که فقط به تو ربط دارند. شاید دلم هذیان می‌گوید، تب کرده ام در تب و تاب لحظه‌هایی که از من دور نمی‌شوند، بگو می‌خوانی تمام هذیانهایی را که می‌نویسم. بگو، بنویس تا واژه‌ها را برایت به اسارت بیاورم، حروفی بسازم از جنس آفتاب؛ دارم واج‌هایی می‌سازم از نازکای خیال؛ واژه‌هایی از ترنم آب و آینه؛ آواهایی به لطافت مرور نسیم از حواشی عطر رازیانه‌ها و ترکیب‌هایی بدیع از جنس ابریشم. معانی را برعقیق سخن حک می‌کنم و عیارش به بازتابش نور محک خواهم زد. می‌خواهم در فصل ششم پیامبری برخدا نازل شوم تا برایش معجزه‌ای از جنس عشق بیافرینم. بگذار انسان خدا را به تعجب بیاندازد تا به تکرار تبارک الله را بر خود نازل کند. او که خواندن، سرچشمه آخرین معجزه‌اش بود اینک باید ببیند عشق را کتابتی است برتر از قرائت؛ در نظر و عمل.. می‌خواهم در قرائت آیه آیه‌ی تنت برایت سوره بیافرینم، به سپیدی کوثر. دارم با آیه نور برایت آفتاب  می‌نویسم و غلمان کلمات را به بردگی آورده‌ام. وای چقدر آیه که باید دوباره تکرار شود در کتابت اندیشه من از تو. چقدر داستان که باید از کردارهای زلیخایی به بریدگی دستها سوگند یاد کنند.. هر شنبه باید نفس صالحت را در آبشخور احساس سر ببرم. تکرار کن بسم الله را در ذبح بره‌گی‌های من وقتی مسیح تنم به صلیب دستهایت رضا می‌دهد. مبادا بی بسم‌الله قرائت کنی برائت مرا از هرچه غیر توست. بسم‌الله؛ به اسم الله، ا‌له‌‌ام را در ناز نازان نسیم طوبایی می‌آویزم که زبرجد چشم‌هایش را بر نقرآبی آسمان قاب گرفته‌ا‌م. حالا هیچ روزی بی تو طلوع نمی‌کند از مشرق دستهای من و تا غروب چشمهایت کشیده ‌می‌شوم. چه‌ کرده‌ای با دلم که چنین وام‌خواه توست.. تو از حجم دستهایم بیرونی و پرگار نگاهم تو را دور می‌زند در تسلسل‌های باطلی که به زنجیر افکارم پیوند نمی‌خورد.. حتی قانون احتمالات هم تو را به من نمی‌رساند. کجاست همایی که بر شانه‌های ریخته من بنشیند و آباد کند این ویرانه را.. بازهم شانسی نیست برای فال گیرانی که کوری چشمهایم را نمی‌فهمند تا از تب سردم تو را در بغض چشمانم بترکانند.. و در خطوط کف دست مرا به دام تو بیاندازند.. راستی چه خبر؟من در غار نوشت‌های خود تو را بر تنم تصویر می‌کنم. باید باور کنم نبودنت را. باید باور کنم نتوانستنت را. باید.. باید.. باید، تمام نبایدها را باور کنم اما نمی‌توانم..چطور شد که اشتیاق این لحظه‌ها را طاقت آوردم؟ 

 

نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 17:12 توسط | |

 

کسی نیست .. کسی نیست..  باید باور کرد هیچ کس نیست که برای دیگران باشد.. ما فقط بدنبال خودمان هستیم. باید کمی کج نشست و راست قضاوت کرد.. جلوی نگاه خودمان بایستیم و قاضی دادگاهمان باشیم. آیا جز این است که وقتی خودمان را فدای دیگران می‌کنیم قصد داریم خودمان را بفهمیم و بدانیم؟!.. هیچ حرکتی از دست و چشم ما نیست که صادر شود فقط به این پندار که برای راحتی و آرامش دیگران بوجود آمده است. هیچ انگیزه‌ای بهتر از خود فهمی، ما را وادار به حرکات انسانی نمی‌کند. نیازی هم نیست تا برای هر عملی عکس العملی باشد به همان اندازه .. بلکه برای "من" کافی است تا بدون کمترین عکس‌العملی از دیگران بفهمد چقدر در خود پیش‌رفته و در چند قدمی‌  خود ایستاده. یا چند پله دیگر باید بالاتر از خودش بایستد تا بداند باندازه کافی قد کشیده و از "خود" پا بیرون گذاشته یا نه؟ آنوقت حتی حاضریم بدون حضور دیگران برای خود کلاه از سر برداریم.. اما این خود فهمی تا چه اندازه ارزش دارد؟ آیا به از دست دادن آرامش می‌ارزد؟ اگر پاسخ "من" مثبت هم باشد باید به او حق داد. سوال دیگر این که چقدر این خود فهمی حق دارد به حقوق دیگران چنگ بیاندازد؟ "من" ناچار از "خود" است اما آیا حق دارد حقوق دیگران را برای خواسته خود تضییع و آرامششان را سلب کند؟ همه پاسخ منفی می‌دهیم.. در این بین اگر انتفاعی دو جانبه در میان باشد چه؟ مسئله بغرنج‌تر می‌شود وقتی بفهمیم نمی‌دانیم حق با کدام است؟.. حرف دیگری هم مانده و آن این که این خودفهمی دوجانبه چقدر به ما اجازه می‌دهد تا آرامش یکدیگر را مختل کنیم؟ اینجاست که به هیئت منصفه نیاز داریم که بالتبع آرای بیشتری خواهیم داشت. ما فقط سعی می کنیم همدیگر را دریافتن عقایدی مشترک کمک کنیم و بی‌تردید هنوز با خود درگیریم که تا چه اندازه می‌توانیم به حریم افکار هم نفوذ کنیم در حالی‌که آرامش یکدیگر را مختل می‌کنیم؟ اگر "من" برای دیگری پا عقب بکشد و دست از خود فهمی بردارد تنها به این دلیل که دیگری را نیازارد، آیا آن دیگری برای آرامش "من" قدمی‌برداشته؟ یا او نیز زیر سوال است که مسببی برای بی‌تابی های "من" است؟ فرض‌های این مسئله با حضور هر رای بیشتر می‌شود. این طور است که هیچ کس نیست.. هیچ کس نیست.. کسی که بتواند قضاوتی به حق از رفتار انسان داشته باشد . نقطه‌ای که زیر این عصاست وامدار نکته‌ایست که در ابهام ندانستن "خود" پیچیده شده است.. کاش دوزخ را بر دارند تا هرکس در آتش کردارهای خود بسوزد و در رفتارهای انسانیش بهشت یابد..

 چراغ‌ها! خاموش.. بعدا پست می‌کنم..

 

نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 10:57 توسط | |

من از حجم آسمان گریخته‌ام و خودم را به اقیانوس درد های زمین می‌ریزم.. هر روز از لطافت خاک آفریده می‌شوم و در طراوت آب رشد می‌کنم.. سال‌هاست روحی در من به بلوغ می‌رسد که از من بارور نمی‌شود.. چندین هزار ستاره و کهکشان را می‌شناسد که من از هیچ کدام سر در نمی‌آورم... رفتن را می‌فهمد.. و من باید سطر ببافم در قالی‌های رنگ و رو رفته‌ای که از دست‌های بی جان زنی قیمت پیدا کرد که عسل چشمهایش را در نگاه فرزندانش می‌ریخت تا گرسنگیشان را سکوت کنند.. من باید سطر ببافم برای سبدهای روی دست دخترکانی سیاه چرده که خیابان میرداماد تا ولی عصر را بالا و پایین می‌روند. می‌بافم و بالا نمی‌رود این نیم تنه بر عریانی تن من تا از چشم نامحرم، بپوشاندم و گرمم کند یک زمستان سرد را در گیر و بند نداریهای یک عمر دبیری و خون به روح نوجوانانه ریختن و گریختن از حقیقتی منحوس.. کم نیست بذاق دهانی که تار بتند بر ایستایی دیوارها و خود را محبوس کند در ماندنی که برای آن زاده نشده... من لیس می‌زنم بر زخم کهنه دلم شاید شفا گیرم از آبی که گلم را با آن سرشت سرنوشت این متن نانوشته‌ای که راز گلوی بریده بریده‌ام را می‌داند.. من محکومم به خود فهمی‌هایم، که دیگران را شریک غم از دست رفته زمانی می‌دانم که از آن جا مانده‌ام.. چون مترسکان؛ کلاه سیاه بر صورت بی‌مغزم گذاشته‌ام و تا می‌توانم دستهایم را می‌کشم تا از آن من باشد این خانه‌های بی سقف و بی در و پیکر.. کلاغ‌ها از من می‌گریزند و من از آنان گریزانم .. کتی بزرگتر از حجم تنم را بر شانه‌هایم ریخته ام تا نبود تنم را حس نکنم.. و تا همیشه برپایی بایستم که مرا از خودم دور نمی‌کند.. می‌رقصم در قارقار پاییز، لابلای انگشتان باد که تورم صورتم را نرم می‌گذرد. من ایستاده‌ام رو بروی نسیمی که از کانون دانستن می‌آید و بر من سبقت می‌گیرد.. فلسفه‌ای که حزن خنده و شوق گریه را نمی‌داند به چه کار عشق می‌آید تا از استنتاخ حرفهای منطقی قدم پس کشد.. نحیف می‌شود اندام عشق در چاقی بی‌رویه فاصله‌ها..   

 

   

نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 2:13 توسط | |

این روزها کسی شبیه کودکی‌هایم در من سرک می‌کشد و روی پاهایم بلند می‌شود. من قد می‌کشم تا در خودم سقوط نکنم. چه شتابی گرفته‌ام بر بودن، بودن در باور این مردمان پست.. ریشه می‌زند و سبز می‌شود یک تابستان داغ در دیوانگی انگورهای زرد و سرخ و نه... و  حالا با زرد و سرخ و نارنجی این پاییز می‌سوزم تمام بی‌کسی‌هایم را. بی‌شعله، بی‌آتش، بی‌همه چیز و با تمام نداری‌هایی که تنها دارایی من هستند. دوباره از نو باید جمعه بازار خانگی‌ات را برپا کنی و  تو بر سریر عشق بنشینی و اذن دهی تا اذان عیش بخوانم و محراب تنت را سجده کنم. بی ‌تو، بی ‌من، بی‌ ما... نهاد‌های ما چنین نیستند و فعل‌هایمان با بی صرف نمی‌شوند؛ ادبیات عشق فقط یک فعل دارد و یک فاعل. زمان همیشه، زبان حال عاشق است و همه شناسه‌هایش معشوق‌اند.

   باز چشمهای وحشی‌ام از من به سمت تو می‌گریزند.. اگرچه از من بگريزی، از خود ناگزيرم.

خوابم نمي‌برد این شبهایی که دیر روز می‌شود. باید يکي مرا صدا بزند تا از کابوس‌های بیداریم برخیزم. من ايستاده‌ام؛ روي گلوي خودم تا فریادم را نشنوم. دور می‌زنم خودم را دور ميدانهايي که به بي‌پناهی خیابان‌ها مي‌رسند. باز صبوري چشمانم آبستن باراني است که فردا برایش چتری نمی‌‌آورد. بايد صداي خيس مرا از حنجره باراني که به سمت تو می‌بارد بفهمي. راستی اسمم چه بود؟ نام تو چیست؟ مرا با حروف ربط صدا می‌زدی یا با واژه‌های مبهم! مثل دیوانگی‌های خودم! چه سرنوشت غريبي دارد اين صدای مبهم  پیرانگی‌های تو و بچگی‌های من. هق هق چشمهايم به هياهو می‌افتند و باز دور می‌زنم، باز می‌چرخم. مي‌گردم و نمي يابم، اين من بي تو را. کدام وعده خوبان را وفادار ماندی.. که هنوز به انتظارم. به انتظار رقص دستهای تو در بازیگوشی کلمه‌های سرگردان. بنویس تلخ و گزنده، عهد بشکن که من از این غمگنانه‌تر نمی‌شوم. نازنین، نازنین روزگار ناخوشی.. چکاچاک، چک چک دستانت ترنم چکاوک‌هايي است که از کوچه ما مي‌گذرند. یا برقصان يا بخوان تا برقصم.

   دیروز می‌ترسیدم از تویی که نبودی.. امروز مي‌ترسم از فردايي که بي تو با من می‌آید.. می‌ترسم از ديروزي كه اين فردا را برايم آورد.. باز بيدار مي‌بينم کابوس‌هاي انتظار را، که  تو را از من دور مي‌کند.

يکي باید ثانیه‌ها را براي من بشمارد. من گل سرخم را آب دادم؟ یا نه؟.. چقدر نسیم که باید بو بکشم. اين ساعتها دارند تيک تاکشان را به جانم مي‌ريزند. اين روزهاي نيامده را نذر کرده‌ام  برای آن مبادایی که دیر می‌رسد.

   بايد هر روز بلند بلند تو را نماز بخوانم. بايد قنوت بگيرم بر قنات چشمهايم. اگر حرفي براي گفتن نيست بايد ذره ذره خودم را قرائت کنم. دو سجاده برای یک قبله بیاورم. بايد دل بدهم به دانه دانه تسبيح و دل بکنم از تربتي که تو را از من دور مي‌کند. نه پس بگیرید ..

 عاشقان را صدهزاران كعبه است

 اين مكرر قبله از آن شما

   من می‌آیم این راه‌های هزار بار آمده را و سنگچین خواهم کرد مبادا گم شویم. دارد اين بغض مي‌ترکاند تمام چلگي‌هاي تنت را در هزار لاي ذهنم من. مبادا من در گرگ و ميش اين روزها گم شوم. باید آفتاب بياوري برای سرمای تنم از صحرايي که حتی زمستان هم می‌سوزد. مي‌ترسم برسي وقتي من نرسيده باشم. دارم مي‌لرزم زیر سایه این همه آفتاب.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 22:13 توسط | |


Design By : Night Skin