گذار
دلنوشتهها
امشب شرجيترين شب کوير در من بغضش را ميترکاند و من بر خشکسال تنم چه سخاوتمندانه ميبارم و سيراب نميشوم. سيراب نميشود دهان عطش اين کوير سوزان ميروم تا سر بر دامن خودم بگيرم و دلم را دل داري دهم تا بر بستر نداريهايش آرام بگيرد. در اضطراب لحظههایی اسیر میشوم که مرا بیش از همیشه ملتهب میکند. میایستم تا امواج صدا در من بموج اندازند و شاید جزر و مد کلمات من بر ساحل اندیشهام آرام گیرد. در قحطستان کویر من نسیمی نیست تا بوی پیراهنی را بر من بوزاند. کورتر از آنم تا به کانون "روحم" راه یابم. حالا میفهمم که چقدر دورم از "خودم"، از خواستههایم از "اندیشه"ای که با من همراه نمیشود. خوب میفهمم که چند پارهام. هرکدام چیزی میگوییم که آن دیگری باور ندارد یا اگر هم دارد به راه خود میرود. بارها آیینه شدم برای فهمیدن "خودم".آیا "من" "خود" منم!.. هر لحظه که حس میکردم رسیدهام، فهمیدهام که این، آن نبود. به "من" جدیدی میرسیدم که باز برای شناختنش در "خودم" گم میشدم. مییافتم و باز گم میشدم در این "من". در هر دوست داشتنی بدنبال "خود" بودم. در هر عاشقی "منی" ظهور مییافت که شور و شوق یافتن "خود" را در "من" زنده میکرد. در این میان جسمم چیزی را میفهمید و به "من" منتقل میکرد تا به این نتیجه رسیدم که "او" هم میفهمد. هر جا بدنم به یاری "روحم" میشتافت "خود" را طور دیگری مییافتم. در این رفت و آمدها لذتی موزی "من" را وامیداشت تا پا از این "خودیابی" پس نکشم. "اندیشهام" نیز حرفیبرای گفتن داشت اما هنوز نمیدانم او از "خود" سرچشمه میگیرد یا از "من" یا حالت سومی که شاید او نیز مستقل از این دو است. هیچ وقت نتوانستم این پنج را با هم یکی بدانم. گرچه جسم از جنس آن چهار نیست اما با این آن چهار را بهتر میفهمم. این روزها زیاد میگویند و مینویسند و میشنویم که هرچیز را به دین نسبت میدهند. نامهایی که گاه غریبتر از آنند که تصور شود؛ منسوب کردن هر واژه به دین این روزها بازاری دارد و برو بیایی که سرفصل هر نشست و همایشی است. ورزشدینی، فلسفهدینی، منطقدینی، بهداشتدینی، سینمای دینی، سیاستدینی، اقتصاددینی، ادبیاتدینی و در یک کلام جهاندینی. این واژهها تا چه اندازه با هم مأنوساند و همراه؟ در جهانی که همه چیز از دین جدا میشود و به سمت سکولار شتاب میگیرد، آیا باید که چنین بیتامل کلمات را بهم نسبت داد و ترکیباتی این چنینی ساخت و پرداخت و درصدد برآمد تا از این نسبتها چیزی کشف کرد تا حاصل ضرب و جمع و تفریقشان این شود که دین چیزی جدای از هرچه هست، نیست؟ شاید. اما اگر ادیان از چنین وسعت اندیشه و نظری برخوردارند که همه چیز را در حیطه شناختی خود قرار میدهند، این سوال پیش میآید: عنصر برتر انسان که همان عقل اوست به چهکار میآید؟ این رسول باطنی کی و کجا لب به سخن میگشاید تا برتری خود را در چشم عالم بترکاند و شیطان را به کرنش وادار کند؟ تکرار شنیدههای دینی و بسط آنها چه کمکی به رشد عقلانی بشر میکند؟ آیا ماندن در این اندیشهها، دیکته کردن، انشا نوشتن و تحقیق کردن تسلسلی باطل را برای خود فهمی در ذهن بشر ایجاد نمیکند؟ هر دین از بدو تولدش زایش اندیشهای بود که دیگران را وادار به سکوت کرد. اگر باور داشته باشیم جهان به سمت آیندهای نامعلوم پیش میرود که رو به تزاید و زایندگی است آیا نباید از ایستایی در یک اندیشه رها شد و بدنبال دریافت و اکتشاف بود؟ سر به مهر بودن و اجابت کردن نه فی حد نفسه مقبول است و نه در ذات خود معقول. باید کمی هم پا از گلیم شنیدهها بیرون گذاشت و به خود جرات تعقل داد. از متهم شدن به عبور از چراغ قرمزها نترسید و لختی هم خود را در وادی دنیا رها کرد تا عقل هم بیاموزد افسار خویش به دست گیرد و به یافت و دریافت اقبال آورد. اینجا روزها آفتاب و زمین با هم عجین میشوند؛ طوری که از هم قابل تفکیک نیستند. درست مثل بوی خاک که نمیتوان آن را از خاک بودن جدا کرد. البته به همان اندازه هم در شبها، خنکی آسمان با زمین بهم آمیخته میشود. آسمان همانقدر شبها به کویر نزدیک میشود و زیبا که آفتاب هر روز کویر را به آغوش میکشد. شاید شبهایی به این آرامی برای هیچ کجا قابل تصور نباشد. بالای پشت بامهای آفتاب خورده و خاک گرفته ستارههایی را میبینی که از همیشه به تو نزدیکترند. بوی خاک را میشود از تمام خانههای شهر فهمید و بوی داغی آفتابش را حس کرد. وحدت آفتاب و زمین همانقدر طبیعت اینجا را خشک کرده که فکر مردمانش هم در عقاید عجیبی فرو میرود و هر روز بر خرافاتشان افزوده میشود، آنقدر که احساس میکنی جدایی آنان از این افکار غیر قابل تصور است؛ درست مثل جدایی آفتاب از زمین. هرچه زمین سختتر و هوا گرفتهتر و خشکی زمین بیشتر میشود مردم با همین حال و هوا رنگ عوض میکنند. اما این هم برای این مردم کم ثروتی نیست که آنان را سختکوش و صبور بارآورده. زنها به حداقل زندگی راضیاند ومردها به ناملایمات آشنا. خانوادهها کما بیش بسوی آینده نامعلومی میروند که خود نیز نمیداند نقطه پایانش کجاست. همانطور که از ابتدای آن بیخبرند. خوشبختی مافوق این مردم است. تصورش هم کمی دور از ذهن به نظر میرسد، شاید دلیلش این است که خودشان هم با خود کنار آمدهاند و کمتر دست به گریبان اندیشگی خود میشوند. حالا تمام دلخوشیمان ماورایی است که حتی نمیدانیم چیست و کجاست!.. تنها واسطه درک و رسیدن به آن دست یافتن به حقیقتی به نام مرگ است و بس.. از آن هم کم نمیترسیم و همچنان از آن میگریزیم. به خودم که برمیگردم میبینم مثل کویر خشک و سخت شدهام. نه آنکه احساس در من مرده و محبت رنگ باخته باشد. نه؛ برعکس کویر همیشه پر از حس خواهش است. پر از التهاب چشیدن و دارا شدن. احساسی که هیچ وقت یک کوهستان یا یک ناحیه معتدل از آن برخوردار نیستند. طلب کردن وخواستن در اوج فقر نوعی مناعت طبع و بلند نظری را در این مردم بوجود آورده است. اگر فقر را نوعی تشنگی بدانیم که در پی سیرابی است این کویر هیچ گاه از داشتن سراب سیراب نمیشود. همیشه هست و تو طالب آنی تا حس بودن و امید را در تو مداومت بخشد. از طرفی هم هرچه به مرگ نزدیکتر میشویم این حقیقت دست یافتنیتر و روشنتر میشود. به نظر میرسد تنها چیزی که در جهان نسبی نیست و برخلاف تمام اخلاقیات و ذهنیات امری یقینی است، مرگ است. همه به این حقیقت اذعان دارند و هراسیدن از آن دلیل بر وقوع حتمی آن است. انسان هر نسبتی را تجربه میکند و چه خوب و چه بد از نتیجه آن لذت میبرد. لذت از یک مهربانی، یا عکس العمل خشمناک در مقابل اتفاقات ناگهانی، یا لذت بعد از یک غم، و برای برخی لذت داشتن یک غم و آرامش بعد از یک تصادف هم میتواند انسان را به درک لذت نزدیک کند. همه اینها لذایذی هستند که از خوب و بد برایمان دست یافتنی میشوند. کودکی که به آرامش بعد از یک راهپیمایی موفقیت آمیز بدون زمین خوردن میرسد، لذت راه رفتن را در او تشدید میشود. حتی لذت از دست دادن یک شادی؛ میگویم لذت چون در آن یافتن است. انسان از هر یافتنی سرمست میشود حتی اگر در آن چیزی را از دست بدهد. بصراحت میتوان گفت تنها حقیقتی که لذت یافتنش را نه شنیدهایم و نه تجربه کردهایم مرگ است. کسانی هم که مدعی یک زندگی مجدد یافته هستند، نتوانستهاند دلایلی قانع کننده بر ادعای خود بیاورند و درک درستی از مرگ بدست دهند. اما مردگی زمین در شهر کویری من او را به زندگی کشانده است و سهم بزرگ این مردم همین است که به مرگ نزدیکترند تا زندگی. ادامه دارد.. به من کمی فضا بدهید میخواهم فریاد بزنم ............................................................. این روزها اگر چیزی برای خندیدن یافت مینشود، بحمدلله و المنه به لطف آقایان همه چیز برای گریستن مهیاست. داشتم از شهرم مینوشتم و میخواستم، میخواستم بگویم که چه حال و هوایی دارد و ما این روزها را در چه آداب و رسومی دست و پا میزنیم که برخوردم به یک مطلب در حقوق زنان. سر قلم کج کردم تا به ادعا کلامی بگویم و مدعی حقی شوم که باسم حقوق "من" از من ستاندهاند. سوال خوبیست؛ چرا شاعران زن کمشمارند؟ نویسنده محترم کاش از خود میپرسید چرا نویسنده، وزیر، نخست وزیر، رییس جمهور و قاضی زن هم کم است؟ ولی تا دلتان بخواهد در این شنبه بازار بیکاری دیروز و امروز اینقدر کارگر زن زیاد است؟ سر بچرخانید و سرکی هم به کشورهای اروپایی بزنید. آیا آنجا از این قاعده مستثناست؟ آمار را شما بهتر از من میدانید. این سهم الارث زنان بود که فرزندآور باشند و خانهدار و همسریار. هنوز چند سالی بیش پا از قرن نوزدهم پیش نگذاشتهایم زیر گوشتان صدای سرفه زنان در شرایط بد کارخانههای همین غرب مدعی را نمیشنوید؟ پاهای زنان چینی، بیگاری زنان ژاپنی، و اگر خستهام از دیروز عرب که مرا زنده بگور قبرها کردند، امروز خود تن به انتحار دادهام، تاسف نمیخورید؟ متاسفم براي خودم و تمام زنان از فمنيست گرفته تا آنانکه هنوز هم مس ميسابند و شيشه پاک ميکنند و کهنه فرزند ميشويند و دستهايشان بوي پياز ميدهد و صورتهایشان پيرتر از نگاهشان است. شکمهاي چروکيدهاي که مردها بعد از ساليان زيبايي از آن بيزاري ميجويند و سينههاي آويختهاي که خريداري ندارد. متاسفم؛ متاسفم جز سر تکان دادن و گريستن و آه کشيدن چيزي براي گفتن ندارم. کم و بیش همه میدانند در گوشه و کنار جهان چه بر زنان رفته ... اما الان که جهانی داد از حقوق زن میزنند و به حمایت برخاستهاند چه کردهاند. آیا حقی را زنده کردهاند که باید؟؟؟ یا دو چندان در کفه عدالت سنگ گذاشتند تا او را اینبار به حکم برابری حقوق پایینتر از حد خود بنشانند! نه؛ شاهین عدالتی که مردان برایمان در دست گرفتهاند جز بر بالای سرخودشان به پرواز در نمیآید. کمی بهتر و با اندیشگی بیشتر و بی نظر قضاوت کنید ! از زن کنونی چه میخواهند؟ یک کدبانوی خانه دار؟ حتما یک مادر فداکار؟ صددرصد یک همسر آپ دیت شده؟ مطمئنا و یک منجی برای رهایی از مخارج سنگین خانواده؟ یقینا و حالا وظیفه مردان در قبال زنان نه؛ در قبال انسانیت چیست؟! یک شاعر مرد نمونه بیاورید که تمام این امور را بر گردن داشته و به اینجا رسیده! کمی منصف باشیم. فقط کمی نه بیشتر... این مائده آسمانی جز به کام مردان خوش نیامده و زنان هنوز باید لقمه چین پس ماندههایی باشند که ... خموشی بهتر... نه اینبار تن به هیچ سکوتی نخواهم داد! خمیدهتر از این نخواهم شد سیالهای ذهنم از کانون بیگانگی انسان عبور میکند روزهایم کم رنگتر از دیروزها نیست گرچه بیرنگیتان را در انعکاس من بشکنید انددیشههایتان از من خواهد گذشت اگر فکر میکنید روزی از خودم کناره میگیرم به خطا رفتهاید من در سر فصل انسان ایستادهام بدار گناه بیاویزیدم بر دار به دادخواهی خواهم ماند کلاغهایی که اندیشه سر مرا نوک میزنند تاریخ را سوگوار نداریهای من خواهند کرد.. ادامه دارد.. شهر من؛ کشور من؛ دنیای من. وقتی تمام زندگی من ازاین شهر آغاز میشود و شبهایم زیر آسمان بلندش آرام میگیرد، چطور میتوانم از آن بگذرم و ننویسم تمام دنیای من اینجاست. اگر از او میگویم برای آن است که حال و هوای مردمش هم چیزی از او کم ندارد. جز چند روزی از سال، تمام روزهایش پر است از بوی کافور. این روزها هم زیر سکوت سرد و مرده کویریش چنان خموده نشسته که زمین هم غم غربتش را حس میکند. تمام شادی شهر به گسترش روز افزونش از هر شش جهت خلاصه میشود. گویا این گستردگی خمیازه بیپایانی است که برای از تن بدر کردن سالیان تاریخش میکشد و هنوز هم که هنوز است افسرده و درماندهتر از همیشه، دل به مسافرانی خوش میکند که فقط برای دیداری و استراحت چند ساعتی تن به گرمایش میدهند. آنها دل شادند که در مدت این استراحت کوتاه زیر رواق یکی از مقدساتشان تسبیح میگردانند و جز برای رسیدن به خواستههای ریز و درشتشان به نماز نمیایستند. هرچه بهتر فکر میکنم بیشتر مطمئن میشوم این شهر به سرعت به سمت آیندهای میتازد که بدگمانی چون بختک بر اندیشه شهرم سایه خواهد انداخت و تارهای عنکبوتی نداری و نادانی برآن خیمه میبندد. جالب است بدانید آگاهان این شهر یا دانای جاهلند و یا دانایانیاند که تظاهر به نادانی میکنند. گروه دیگری هم هستند که خود را مستحق هرگونه ملامت و سرزنشی میدانند چرا که جزو هیچ کدام از آن دو گروه نیستند و شرمنده فقر اندیشگی خود و لغزشهای بیپایان خودند. اما خوبست بدانید ما مردگانمان را بسیار تکریم میکنیم. از لحظات احتضار تا خانه ابدیتشان را به دعا و نماز تبرک و تیمن میکنیم و سالها سالگردشان را در شان و شخصیت مرده پاس میداریم. تعجب نکنید اگر بگویم تقدس شهرم را کمتر دیده و شنیدهاید آنقدر که زیر بار تعهدات خود هر روزچروکیدهتر و لاغرتر میشود و مقبرههایش آراستهتر ازهمیشه است. زنانمان تسبیح گردان در کوچه و خیابان ورد زبانشان اورادیست که هرکدام کار خاصی را برایشان به سر منزل مقصود میرساند. همه باور دارند که مشکلات کار و زندگی نیست که با همین ذکرها بزودی برطرف نشود و اگر هم نشد حکمتی در کار است و باید به توبه نشست. حتی مسئله مرگ را هم با کفنهای آغشته به آب زمزم و و هزار و یک دعا به تربت نوشته شده و فرو رفته در زعفران و گلاب حل کردهاند. بسیارند که به پاس هر دهه و ماه عزیزی فضیلت میفروشند و سبزقباتر هر شب خواب میبینند که باید یک دهه دیگر را تا عیدی به سوگواری بنشینند. در جمعه بازار مستحبات اغتشاش زندگی آرام میگیرد تا زنان صبورتر از همیشه سکوت کنند و تن به قضا وقدر دهند. تمام ازدواجهای اینجا ندانسته و ناگهانی اتفاق میافتد و قسمت میشوند و هیچ کس هیچ کاری از دستش برنمیآید که جلوی بدبختی یک خانواده را بگیرد. ... کمی صبور باشید شهرم را بهتر خواهید شناخت... خوب به یاد دارم که روزی برایم نوشت؛ نويسندگان سه گونهاند: 1. برخي بيشتر از خود و تجربهها و گرايشها و درونيات و دلتنگيهاي خود مينويسند؛ نوع سوم، كاملترين و مفيدترين نويسندگاناند. من هم میدانم همه آنانکه شروع به نوشتن می کنند لاجرم پا بر اولین پله این پلکان میگذارند. توان قدم بر دومین پله گذاشتن جز به خواندن کتابهای چاق و لاغر میسر نمیشود. این در واقع پرداختن به خود و تقویت قوای ذهنی و اندیشه و زبانی است که نویسنده برای ارتقای فکر خود و پر مایه بودن قلم به آن نیاز دارد. سرمایه بیرونی اگرچه همواره آماده و در دید است اما؛ آن کس از دیدن حظ فراوان میبرد که خود را در اشیا میبیند و اشیا را در خود. گاه به زبان سنگ و برگ و سگ سخن گفتن و گاه خود را سگ و برگ و سنگ دیدن پرداختن به اندیشهایست که نویسنده را از خود رها و به کار خود میاندازد تا درون و بیرون را بهم بدوزد و لباسی فاخر بر کلمات بپوشاند. دقت کنید اگر تصنعا و ناشيانه و بيمقدمه، از موضوعي به موضوعي ديگر بگريزيم؛ جز درجا ماندن و خود را دور زدن کاری از پیش نبردهایم، پس بايد تفكر اجتماعي داشت و در كانون مغازلات و ندبههاي تنهايي نگاهي به اطراف انداخت. در این موضوع مطالعه رمان و خواندن شعر بسيار مفيد و لازم است. اگرچه شعر در زبان و جهان ما ديگر آن جايگاه و كاركرد پيشين را ندارد و تقريبا اكثر آنان كه متولي اين امامزاده شدهاند، آدمهاي متوسط و برخي به معني واقعي كلمه زبوناند. ( متن شاعران نخوانندرا بخوانيد) اما رمان و داستان در روزگار ما ماجراي ديگري يافته است. انديشههاي بزرگ و قلمهاي شاهكارآفرين، بيشتر به اين سوي گراييدهاند و آثار شگفتي نيز آفريدهاند. شاعر مسلک نباشید که شاعران کمتر انسانهای بزرگی شدهاند؛ اما انسانهاي بزرگ با هر كلمهاي كه مينويسند، بر دانش و بينش ما ميافزايند. براي بزرگ شدن و بهتر ديدن هيچ گاه دير نيست. بیشک بسیارند کسانی که به حکم غریزه نتوانسته و نمیتوانند از نوشتن دل بکنند و از کلمات دست بشویند؛ چرا که تنها سخنگوی درون انسان کلمه است و کلام. اما جولانگاه عقاب پرواز مگسی را برنمیتابد پس باید به شدت و حدت در این عرصه ماند و از خود بدر آمد و خطر پرواز را تجربه کرد، و الا عرض خود میبریم و زحمت دیگران میداریم. گر چنین میننویسی بهتر!
| Design By : Night Skin |

