گذار
دلنوشتهها
پای پیاده می رود قافله نگاه من ۱ امروز تو را نمیخواندم، بیشتر خودم را میفهمیدم. نه از بوی غم نانی که سفرهام را پر کرده بود، از دردی که در چشمهایم حلقه میبست و من آنرا از کوچه و خیابان پنهان میکردم. این روزها حس غریب غربتها بر دلم تار بستهاند. دیروز را به یاد دارم که نمیشود از یاد ببرم، آن حس در رگهایم جاریست چنانکه روح در بدنم. مگر میشود تاریخ را از زمان گرفت و زمان را ازتو و تو را از من و من را از اینگونه بودن! همانطور که آدم بی حوا نبود و ... این قصه تکراری که شنیندنش ملالآور نیست را فراموش کرد. این روزها شاعرها و نویسندهها زیاد از آدم و حوا مینویسند. نمیدانم چه شده که فیلشان یاد هندوستان کرده. گیر سر سیب است یا گندم؟ درست نمیدانم! اما به نظرم هرکدام سعی میکنند قصه را آنطور که خودشان دوست دارند بنویسند. یکی قصه سیب سرخ را نسبت میدهد به حوا...۲یکی قصه سیبی که از آنوری قسمت نشده است اما... را مینویسد و آن یکی حوای قصهاش بدنبال خرما میرود... و این یکی روایتی پست مدرنیسم از آدم و حوا گزارش میکند و آن دیگری اپیزود اول قصه آدم و حوا و آلوده شدن آنها به گناه را ...و من ماندهام تنها حوای این زمین برهوت. بیآدم. بیآدمیت. بیدردهای درد. بیبودنهای بود. بیتمام داراییهایی که هیچ وقت آرزوی داشتنشان آزارم نداده و حالا اسیر تمام خودم شدهام که چرا چنینی که نباید و نمیخواهند که چنین باشی! امروز از خودم سقوط کردم. روزها یا بهتر است بگویم ماهها بود میخواستم سفیدپوش خانه مهر شوم، با خرمن سیاهموهای شلاشال بسته بر دختریهایی که وامدار تن خود شده و میخواهد بر تخت نداریهایش خودی بیاراید. اما گویا فراموش کرده بودم که آدم این روزها در گیر گوشههای موسیقی است. و باید حرفهایی برای فردا بنویسد چیزی که درنبودش از او بگوید. و باز علی مانده و حوضش و تک مضرابهایی که هیچگاه سهگاهی را مرتعش نمیکند.. ۱ . برگرفته از سایت سارا شعر. روی همین مصرع کلیک کنید تا شعر را کامل بشنوید. ۲. روی نقطه چین ها کلیک کنید تا لینک های مربوط را بخوانید. امروز چیزی برای گفتن ندارم. اما چیزی برای خواندن هست که به نود و سه بار خواندن و یک بار نوشتن میارزد ... افسانه سیزیف را میگویم که خواندنی است؛ نه فقط از حیث اندیشه. من این افسانه را در یک ماه سه بار خواندم. باز امروز که میخواستم برای کسی بازگو کنم فهمیدم خیلی از آنچه را فهمیده بودم از یاد بردهام. و امروز دوباره آن شش صفحه را خواندم. بعد شمردم 93این افسانه نود و سه جمله بود. با خودم قرار گذاشتم نود بار دیگر آن را بخوانم و یک بار هم بنویسم. و این اولین سطرهای این افسانه است: خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند سنگی را که براثر وزن خود از بلندی فرو میغلطید پیوسته به قله کوه ببرد. آنها به حق اندیششده بودند که مجازاتی خوفناکتر از کار بیهوده و بیامید نیست. بنا به قول همر، سیزیف خردمندترین و محتاطترین مردم بود. ولی روایتی دیگر حکایتگر شوق او به راهزنی است. من در این دو قول تناقضی نمیبینم. در مورد انگیزههایی که وی را کارگر بیفایده دوزخ گردانید، عقاید مختلف ابراز گریده است. نخستین سرزنشی که به او میشود آن است که با خدایان رفتاری کرد که عاقلانه نبود. اسرارشان را هویدا ساخت. اژین، دخترآزوپ azope به دست ژوپیتر ربوده شده بود. پدر از گمشدن دختر در شگفت شد و در حضور سیزیف از آن شکوه کرد. وی که از این داستان آگاه بود، به آزوپ گفت حاضر است او را از ماجرا مطلع کند، به شرطی که او هم به دژکورنت corinthe آب بدهد. سیزیف برکات آب را از صاعقه آسمانی برتر نهاد. و بدین جهت به کار دشوار دوزخ گماشته شد. همر باز میگوید که سیزیف مرگ را به زنجیر کرده بود. پلوتن، سلطان دوزخ و خداوند مرگ نتوانست منظره خموش و خلوت سرزمین خود را تحمل کند. پس خدای جنگ را فرستاد تا مرگ را از چنگ غالب رها سازد.
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

