گذار
دلنوشتهها
و عقابی را دیدم و شنیدم که در وسط آسمان میپرد و به آواز بلند میگوید: وای وای وای بر ساکنان زمین...[1] آن روز خواهد آمد! آن روز مقدس که فراموشی و شادی همچون عسل غلیظ در کام انسان غمزده آب شود و باد راحت بر بوستانهای سرسبز و خرم بوزد و شکوفههای جوان و رنگارنگ بهار بر تمامی زمین خشک و تشنه بپراکند. شکوفههای بهارها بر گور تنهای من خواهد ریخت و بر گور معصوم فرزندم و آنها را خواهد پوشاند،زیرا من بنده گناه بودم و این رودخانه شوم در من به بیرخمی جاری بود و من مصب همه ماهیان مردهای بودم که از محیطهای مسموم و تفزده بسویم سرازیر میشدند و پولکهایشان از برقی سیاه میدرخشید و من آنها را به گرمی پذیرفتم و شهد زهرشان در خونم مینشست و میدیدم، به چشم خود میدیدم که نهال دیگری در اعماق جانم سر برمیآورد و پر میکشید و گناه را در من مثل شیرهای در نبات به حرکت در میآورد و مثل یادی بر سینه زمان مخلد و جاویدان میکند: و آن روز را به یاد میآورم.. آنچه خواندید آغاز فصل سوم کتاب ملکوت نوشته بهرام صادقی است. اگر اندکی صداقت را چاشنی کلام کنیم شاید بتوان گفت نثر او زیبا و فکرش در زمان جاریست. باید افتخار کند ایران به چون اویی. [1] .انجیل، مکاشفات، باب هشتم.13. روزی تمام امیدم، نوشتن بود. مینوشتم با شور و شوق. شاید هم نمینوشتم، فریاد میکردم احساسی را که سالها در من تن به سکوت داده بود. میفهمیدم که زندهام. چون کودکان بازیگوش و چون دیوانگان آزاد. در دریای پرتلاطم جملاتی غوطه ور شده بودم که حرف حرفشان را از اعماق ذهنم بیرون میکشیدم و چون مروارید بر گردن احساس میبستم تا بخود آرم نگاهی را که سالها میجستم. مستانه میخندیدم و بر ساحل افکارم عریانتر از همیشه میغلتیدم تا بسوزاندم آفتابی که در سایهسارش آرمیده بودم. بربال سخن به پرواز درآمده بودم. کلمه از آن من بود و کلام چهاردیواری که برای خود بنا میکردم. اما امروز که خاموش بر صخرهای سخت تکیه زدهام اگر مینویسم فقط برای این است که حرفی زده باشم. دنیا از آن بزرگترهاست. فقط خندههای کودکانه به شوقشان میآورد و حرفهای دیوانگان اوقات فراغتشان را پر میکند.
| Design By : Night Skin |

