گذار
دلنوشتهها
نمیدانم باید با این دستها تو را بستایم یا بستانمت، از دستهایی که تو را از من دریغ کردند! و دهانهایی که تو را آواز نکردند! هرچه بیشتر در جغرافیای ذهنم مرزهای باورت را میگردم کمتر تو را مییابم! تاریخ تار و پود سرنوشت تو را چنان بهم بافت که خود میخواست و تو ناخواسته نقش سرنوشت را چنین بازی کردی. خاطراتت بیشتر شبیه کارناوالهایی است که پشت صورتکها پنهان شده است. تو را بیش از بلندی دماوند نمیفهمم و بیش از زیبایی یک خلیج دل به آبهای نقرآبیات نسپردهام. تو را نه به زمرد بهار گیسوم میشناسم و نه به یشم تابستان قلعه رودخان. نه عقیق پاییز کویرت را به انگشت مهر اشاره گرفتهام و نه مروارید سهند و سبلانت را چون دخترکان آذری بر گردن. تو را میدانم از سیاه چادرهایی که دیگر تفنگ بر دوش ییلاق لیشتر را به قشلاق سمیرم پیوند نمیدهند. تو را میفهمم از طنزهایی که پیامبران سخن در گوش جهان زمزمه میکنند! ولی نمیشناسمت! زمانی مرزهایت آنقدر دور بودند که خدایان بر تو حکم میراندند و اهورا مزدا مردمت را تعلیم میداد، حالا آنقدر از هم دور افتادهای که باید بوی مولیانت را از نسیم بشنوم و معبد قونیهات را در کعبه دل به سماع برخیزم! نمیشناسمت! نمیدانمت! چون نویسندگان نام تورا بر بال قلم نبستند و شاعران ندبههای دلتنگیات را نسرودند. بگذار تعزیت بدارم خاطرات گذشتهات را تا سوگوار آرزوهای فردایت نباشم.
| Design By : Night Skin |

