تبليغاتX
گذار


گذار

دل‌نوشته‌ها

 

به دیوار نگاهت تکیه کرد

تنها به این امید

که هرازگاهی در معبد کلامت،

فرهنگ و فرزانگی را به مناجات نشيند

 

سایه، وبلاگ نبود؛ طربناکی احساسی بود که در چرخش زمان، نرم و نازک از خاکستر وجودی سر برآورد تا در هوای تو  دوباره شعله­ كشد. سایه، عشقی بود به روانی آب، به شورش آتش، به رهایی باد و به بي‌ارزشي خاک. سایه دل­واژه­های از پيش‌ساخته نبود؛ نگاهی بود که آسیمه‌سر به‌دنبال تو ­دوید تا با تازیانه ناگهان کلامت از خواب برخيزد. سایه دل­نوشته نبود؛ زایش یک فکر بود که در لحظه­های بی­تاب زمان ناخواسته آفریده شد. سایه دل­گویه­ای از صداقت و بی­آلایشی یک باور بود که از نگاه تو بارور شد. سایه واج‌های آشفته­ای بود که از ذهن خاموش من بر دهان بسته­ام می­تراوید، اما آنقدر باور نکردنی بود که حضورش جز حیرت تو را نیفزود. چون مرغ سرکنده از خاک طلب آب می­کرد، تا از شور و شوق تو جان گیرد و چون بت­پرستان ساخته دست خویش را به­ پرستش نشیند و تو نسیم دهانت را از وجود شعله­ورش دریغ کردی. التماس کرد و جز سکوت نشنید؛ تو را خواند اما حقیقت بر اندام ناراستش زیبا ننشست. تنها سرمایه‌اش عشق به کلمه بود که عصاره وجودش را برکشید و به فانوس خاموش تو ریخت؛ اما افسوس که پرورش یافته در رحم ناکامی­ها بود و فرزند نداری­هایی بود که دست تقدیر برایش قلم زده بود.

 

تو آفریدگار الفاظی بودی که روحش در خنکای آنها دل­داده بود. سایه تا حجله­گاه تن تو می­تاخت تا حریر ادب بر سر کشد و عروس قلم را به رقص واژگان در بخت معرفت بر تخت شرافت نشاند، هرچند آرزوی چکیدن کلمات را از تیزی قلم، زنده­به­گور احساس نچشیده­اش کرد تا در جشن اولین نگاه آخرین پگاهش را سیاه­پوش بداقبالی‌اش کند.

 

آه؛ سکوت تو خشت خشت دیوار سایه را درهم کوبید، بدون حضور هیچ بیل و کلنگی تن به ویرانگی داد تا از سریر اوج به تپش­های موج کشیده شود.

 

سایه، تکرار مکرراتی بود که تو را هر لحظه خسته­تر می­کرد، و تو همان مهربان‌ترینی بودی که به آیین ترحم پای­بند ماندی و او را به تمام نداری­هایش بخشیدی. دوست داشت نجابت کلماتی را که در اصالت معنا به ضربآهنگ تو هشیارش می­کرد، قصه ناتمام سایه دل­نامه­ای بیش نبود که بر پر مرغ سرکنده احساسش بسته شد و در بیراهه واژگانش گم گشت. چه نازک­خیال بود و چه بی­مقدار نوقلم ساده­انگار!   

 

 و چنین شد که سکوتت را حرمت نهاد تا از این آستان، به ادب سر تسلیم فرود آورد و خاموشی لبانت را برای همیشه بوسه­گاه لب‌های نارسیده­اش کند، که حریم کلام ندانست و لب به سخن آلود. کلمه تو بودی و کلام از آن تو بود، و قلم بهانه­ای برای یک احساس که جرأت خطا کردن یافت. من رهبانیت را به عشق خواهم آموخت تا عروس قلم به حجله عیش نکشد و در معبد دستانت به روزۀ سکوت لب بر لب بفشارد. سایه در سکوت نیز بدون هیچ تردیدی، بدون هیچ " باورکن" فریاد خواهد کرد آفتاب از آن من است بگذارید زیر سایه­اش بمانم و دل بر نگار بسپارم.

نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت 21:39 توسط |


Design By : Night Skin