گذار
دلنوشتهها
ساعت :3:56 روز دوشنبه 29 اسفند رئیس خسته ام .خسته ام خسته از تمام بیداریهای خواب آلوده ام، دل و دماغ نوشتن هم دارم اما مخاطب نه!!.. فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش این موقع شب دنبال مخاطب گشتن اگر بیهوده نباشد پیدا کردن یک عابر از خیابان های دل زده شهر کم از معجزه نیست! یکی را پرسیدند منبر رفتن درمجلس بی مستمع به چه ماند؟گفت به:سایت بدون وبلاگ! پس برای تمام کسانی می نویسم که خوابیده اند وزمانی بیدار خواهند شد!-اگردیر نشده باشد- نمی توانم برای دلم یا برای او بنویسم چون هر دو مرا بهتر از خودم می شناسند،نوشتن برای خود هم معنی ندارد مثل فقیهی که علمش را توضیح المسائل می کند،اگر مقلدی نباشد مقلد بودن چه معنایی می دهد؟ هیچ نویسنده ای هم ننوشته مگر آن که خودش را مکتوب کرده خوب یا بد. بی مخاطب نوشتن هم اگر غیر ممکن نباشد کاری بس سخت و طاقت فرساست، خوب که فکر می کنم می بینم در این سر دنیا درصد خوانندگان آنقدر کم است که شاید فقط کسانی می خوانند که خود می نویسند!پس بازهم بیراهه نرفته ام باید نوشت حتی اگر کسی با قد و قامت لاغر و کشیده و گونه های تو رفته و دو چشم نافذ پیش رویت نباشد که چشم در چشمت بیاندازد و تمام افکارت را به آنی بدزد،یا سری تکان بدهد و صوتی نامبهم مثل "اُم" را بر زبان آورد(که هزار و یک معنا از آن می شود برداشت کرد). اما کاش دل نمی گفت و قلم نمی نوشت چه هر سخن برآید مشکل آفرین است و چون فرو رود بیماری زا. تا نگفته ای وننوشته ای با خود در گیری اما وقتی نوشتی درگیر آنی،باید قلمی دیگر برداشت و توضیح وتفسیر و توجیه کرد که منظور این بود این نبود!... کاش نبود قلم ،نبود عشق ونبود راستی کاش شرم ها می ماند تادل هااسیر نشوند وقلم ها بشکنند ودیوانه باشی بهتر است از عاشق بودن که مجبور باشی در دل شب برای مردگان بنویسی . بپرسید از بلبلان که چرا بر شاخه می خوانند؟چرا فقیهان شرح بر عروه می نویسند؟چرا شاعران حرف با وزن و قافیه می گویند؟وچرا نویسندگان لفظ به آرایه می دوزند؟ برای چشم های بسته نوستن وبرای دست و پاهایی که گوشه ای از زمین را فتح کرده اندکه آرام بگیرند،برای گوشهایی گفتن که صدای نفس صاحبش را هم نمی شنود؟یا نوشتن برای روحهای سر گردانی که سرگردان تر از روزبلاتکلیف مانده اند تا جسمی برخیزد و او را در فیبر های نوریش بریزد و بحرکت در آورد؟بازهم کار راحتی نیست. فکر می کنم اگر می خواستم برای چهاردیوار اناق خاموش اما بیدارم بنویسم راحت تر بود،پس می نویسم برای روز،برای روشنی،برای آنانکه بیدارند،برای خوانندگان تاریخ دیروز،آنقدر نوشته ایم که فردائیان فقط باید بخوانند و شگفت زده شوند که در سال 2006مردم همه نویسنده بوده اند وچیزی نیاموختند چون نمی خواندند! بعد با تعجب به هم نگاه کنندکه عجیب مردمی بوده اند اینهاکه فقط می نوشتند و حرف می زدند؟ !شاید هم کلیماتوریستها وکاریکاتوریستهاوطنزنویسانشان ما را کج و ماوج رسم کنند وبه سّخره بگیرند چنانکه ما انسان غار نشین را. خودمان را چه تند وناپخته برکتاب و قلم تحمیل کردیم وهزارهامجله و روزنامه،فصل نامه و هفته نامه وسال نامه و وبلاگ نامه و .... ساختیم از حرفها و حرفها و حرفها. من هم نوشتن را دوست ندارم اما راهی جز این نیافتم. که ما مرد نوشته ایم نه مرد عمل. ما می نویسیم و همایش می گذاریم و همایش هایمان را مقاله و کتاب می کنیم وو باز برسر روزنامه وهفته نامه و... می کوبیم حرفهای تکراریمان را. فقط یک اشکال وجود دارد ما مخاطب نداریم پس باید نوشت برای زنده دلانی که فردا می آیند و می خوانند ودیگرهیچ نمی نویسند!اینجا مرزهای باوررا باید شکست و تابلو های ورود ممنوع را بر درانتشاراتیها محکم ترکوبیدو برسر درآن نوشت: "به یک خواننده ماهر نیازمندیم" و "حرف تازه خریداریم" جمعه هاي مرا اگرچه دزديدند تو را هنوز دلتنگم باور نمي كني
امروز دلتنگتر از آنم كه ندبه كنم. فصل پنجم مینويسم تا بخوانی هرچند که میدانی مینويسم تا مطمئن باشم تمام حرفها را برايت گفتهام، این روزها حال و هوای دلم شده مثل ابرهای پاييز خسته وسنگين،از همهکس و همه چيز. دوست ندارم، عاشقانه بنويسم يا عارفانه قلم بزنم ويا مثل اديبان متکلفانه بنويسم، دنبال هيچ سجع و آهنگ وقافيه و رديفی هم نمی گردم، نمیخواهم صفت و موصوفها را از انبار ذهنم بهزور بيرون بکشم و بر طبل دلها بکوبم. دنبال هيچ آرايهای هم نيستم. میخواهم تمام حرفها راغلط بنويسم، شايد درست ازآب درآمد. حتی نمیخواهم نقطه وويرگول بگذارم شايد "کسی ازظن خود شد يارمن" و فهميد چه ميگويم وچه مینويسم! اصلا آمدهام بين سطرها کمی قدم بزنم. حرفها را بريزم در چاه دلم شايد سيراب شود وکمترشکوه سردهد. میخواهم خودم باشم. همان که تو او را اينطوردوست داری. و اوهم تو را همينطورکه هستی دوست دارد و میشناسد. مهربانترين کسش شدی، شب و روزش با توبود و درکنار تو اگرچه دور از تو! اين باران نمیگذارد، مهلتم نمیدهد و می بارد، مثل ابر بهار کم حوصله، تند و پربار.هر وقت فکرکردم کسی دستم را میگيرد اشتباه بود. تا بدنبال دلی بودم که همدلم شود راه کج بود، ميخواستم کسی هم پا و همراهم شود يا همسوز با صدای سازم،....همه و همه اشتباه از آب درآمد. حتی شک کردم که توبودی يا دیگری؟ ديدی یا گذشتی؟ ماندی يا نماندی؟ اما حالا میدانم کسی جز تو نمانده! جمعه آخر سالمان هم خيلی غریب وخسته است. خسته از تمام مردگانی که به ديدار رفتگان میشتابند، شايد کسی هم برای آنان بگريد. برايت بگويم از مردم مردمی که بدنبال سعادتنامههايشان کلام و حرف و نوحه و عدد نذر میکنند! آخر خواندن و يادگرفتن برای همه دردآور است.اينجا مردم کيلو کيلو قسم خدا و حضرت ابالفضل میفروشند و در جشن عاطفهها خروارخروار به يتيم ها کمک می کنند! آنقدر نُرم مسلمانی بالا رفته که دیگر در نوشتهها هم رعايت میکنند اسم زن و مرد کنار هم نباشد که ترک اولی نکنند. ما از پيامبر هم مسلمانتريم. ديگر حتی باور نمیکنيم امامی از ما، ماه محرم وصفر بدنيا آمده باشد. - که حتما روايتی است - ای تنهاترين، تنهايم؛ و ای مهربانترين غريبم در شهر آشنايان. اگر آدرسم را از يادبردهای خانهام را جهانی کردهام. زيرسقف آسمان ستارهايست که نامش را به نام تو حک کردهام در کتاب اول، درس اول، روی کلمه آب، در کنار آبی آسمانیش نوشتم ستاره تنها. اين روزها ديگر بابا آب نمیدهد. همه آب معدنی مینوشند. ديگر آسيابان گندم آرد نمی کند. نانوا نان های خوشمزه نمیپزد، همه نان باگت میخورند! اما مگر عیبی دارد! طعم کدام خوشمزهتر است؟ فرقی نمی کند وقتی سیر میشوی. دارا ديگر برای سارا انار نمی آورد،همه رانی میخورند! حتی مادر برای زهرا لباس نه میدوزد و نه میخرد، آنها لباس اينترنتی میخرند. آنهم ميليونی. آن مرد هم ديگر با اسب نمیآيد تا زير باران خيس شود. بچهها بعد از تمام فصلهای نيمه تمام سال "آباد باش ای ايران" را با لبخند میخوانند. آنها هم بزرگ شده اند. به گفتگوی تمدنها فکرمیکنند. ديگر کسی به فکر خانه و شهر و کشورش نيست. اينجا همه به فکر آبادانی نه، فقط فکر می کنند چطور زنده بمانند و دعا میکنند روزی نرسد که سر سفره هفتسينشان هفت رنگ ازانرژی هستهای و خوشه بریزند با مردانی مقطوع النسل ، زنانی نازيبا و باورهایی غيرممکن !!!... تا دعا کنند خدا حالشان را به حال بهتری-نکند ديروز- بارها سرآغاز دلتنگیهايت را چشيدم و ندبههايت را به چاه دل ريختم و سيراب نشدم از آبی نگاهت. خوبترين نگاه عارفانهات را در هزار زخم شرافت خواندم آنجا که بیرحمی باغبانها قفل بر در باغ نه،که بر دلهای چوبينمان کوبيده بود. تو از جامانتظار، شوکران عشق مینوشيدی و ما امروز به نظارهات جرعهنوش آنیم. شايديک عمر جمکرانآرزو را بر سينهکش سهشنبه شبها سپردی و سپرديم؛ شاعر شدی و شاعر شديم. بیوزن و قافيه. با کلماتی پريشانخاطر در شب و روز انتظار که جز با حضور به آرامش نرسید. نمیدانم باغبانی يا عاشق،نويسندهای يازاهد، آموزگاری، کاتبی يا نامهرسان، طبيبی يا فروشنده دورهگردی که در کنار در مسجد عشق میفروشد، يا آوازهخوانی که برتارهای حنجره، غمنامه عشاق میخواند. میآموزی يا میآموزی؟ هرچه هستی يا هرکه هستی؛ همانی که در کلبه آبی آرزوها انتظار تولدی دوباره را در سرداری. جاودان باش؛ درسهگاه هستي، وقتي خشخش برگها در دستگاه شور سبزي زندگي را مينوازند و شرشر آبها در گوش آبشار نغمه جاودانگي مينوازد، سازشکسته تو بهترین دلنوازهاست. آنچه در مدت هجر تو كشيدم هيهات در يكي نامه محال است كه تحرير كنم سلام حال من خوب نيست ؛اما هميشه براي سلامتي شما،شمع روشن مي كنم . مدتي است كه همه را از خود بي خبر گذاشته اي . حتماً مي داني كه پدر بزرگ مُرد . براي پدر هم نفسي بيش نمانده است . جمعه پيش ، سخت بيمار بود ؛از بستر برنمي خاست . چشم هايش ، پشت پنجره افتاده بود . قلبش تا لب ها بالا آمده بود ، و همان جا مي تپيد . زمزمه مي كرد . مي گفت : دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است گو بران خوش ،كه هنوزش نفسي مي آيد مادر و مادر بزرگ خيلي بي تابي مي كنند . هر سال كه نرگس باغ ، شكوفه مي دهد ، آنها هم به خود وعده مي دهند كه امسال مي آيي. مادر ، ديگر خانه داري نمي كند ؛معلم شده است . دعاي عهد ، درس مي دهد ؛به ماهي هاي حوض .زنگ تفريح ، سماوررا آتش مي كند و حافظ مي خواند . انتخاب غزل را به خود حافظ مي سپارد . هميشه بعد از فال با خود مي گويد :حافظ ، مگر همين يك شعر را دارد ؟ بعد مي خواند : مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد كه زانفاس خوشش بوي كسي مي آيد از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد اين از خانه . دو سه جمله اي هم از روزگارامان برايت بنويسم . نمي دانم چرا آسمان بخيل شده است ؛ نمي بارد . زمين سنگدلي مي كند ؛نمي روياند . ماه و خورشيد، چشم ديدن همديگر را ندارد . خيابان ها پر از غول هاي آهني است . كوچه ها امن نيستند . مردم ، جمعه ها ي خودشان را به چند خنده نافرجام مي فروشند . هيچ حادثه اي ذائقه ها را تغيير نمي دهد . مثل اين كه همه سنگ و چوب شده ايم . عجيب است !دامادها از حجله مي ترسند . عروسي ها را رد كوچه هاي بن بست ، مي گيرند .بيشتر ، شناسنامه ها خط خطي مي شود تا قلب ها . اذان ، رنگ پريده به خانه ها مي آيد . نماز ،زمين گير شده است . رمضان ، مهمان ناخوانده را مي ماندكه سر زده ، بزم مردم را بر هم مي زند . از روزه در شگفتم كه چرا افطار را خوش نمي دارد . حج، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد. جهاد ، بهانه گير شده است . آدم ها كيسه هايي پر از خمس و زكات ، به ديوارهاي گورشان آويخته اند . نپرس موريانه ها ، چه به روزگار مسجد آورده اند . از همه تلخ تر اين كه ، عصرهاي جمعه، دلم نمي گيرد . شنيدهاي ديگر كسي پاي شعر هايش تخلص نمي گذارد ؟ و شاعران ، يعني زمين خوردگان وزن و قافيه ؟ نمي دانم وقتي اين نامه را مي خواني ، كجايي؟هر جا هستي ، زودتر بيا . از بس شما را نديده ايم، چشمانمان هرزه شده است . بيم دارم اگر چندي ديگر بگذرد ، ندبه خوان هاي مسجد ، پيرتر شوند . آدم ها همه دير باورند و زود رنج . بهانه مي گيرند . مي گويند :‹‹او نيز ما را فراموش كرده است .›› اما من مي دانم كه تو ، همه را به اسم و رسم و نيت ، مي شناسي . عجيب دلم هواي تو را كرده است . اصلاً هوايي شده است . قديم ها مي شد يك جوري رامش كرد ؛ امامدتي است كه فرمان نمي برد و آدم نمي داند بايد با او چه كند . از بچه هاي لوس هم ناسازگارتر است . فكر مي ند تو همين اطرافي و بايد هميشه به او سر بزني . من خيلي نصيحتش مي كنم . مي گويم : او رفته است كار مهمي را تمام كند و بيايد . مي گويد :‹‹يعني كار او مهم تر از خواندن نماز بر جنازه اميدهاي ما است ؟››چه بگويم ؟ مي گويم : كدام جنازه ؟ كدام اميد ؟ مي گويد : همان اميدي كه مُرد تا به اين بهانه سايه او را دوست دارم باز برايت بنويسم .اما يادم آمد كه بايد به گلدان ها آب بدهم . مادرم گفته است ،اگر به شمعداني ها آب بدهم ، آنها براي آمدن تو دعا مي كنند . راست مي گويد ؛ از وقتي كه مرتب آبشان مي دهم ،دست هاي سبزشان را رو به آسمان گرفته اند . هنوز هم تفال مي زنم . پيش از نوشتن اين نامه ،فال زدم .آمد : حسب حال ننوشتي و شد ايامي چند محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد هم مگر پيش نهد ،لطف شما گامي چند ‹‹بر گرفته از كتاب ندبه هاي دلتنگي ››
نامش را چگونه برم كه آب به لجنزار نااهلان مقدسنما نريخته باشم؟
اين درد با كه گويم كه دوست و دلبر ما اسير كساني است كه نان از سفره نام او ميخورند؟
بگذار و بگذر كه خستهام..
| Design By : Night Skin |
